مدیر مدرسه


					جلال آل‌احمد





۱۳۴۵











جلال آل احمد



مدیر مدرسه



کتابهای پرستو





فصل‌ها (جداگانه فهرست نشده)



فصل ۱

فصل ۲

فصل ۳

فصل ۴

فصل ۵

فصل ۶

فصل ۷

فصل ۸

فصل ۹

فصل ۱۰

فصل ۱۱

فصل ۱۲

فصل ۱۳

فصل ۱۴

فصل ۱۵

فصل ‍۱۶

فصل ۱۷

فصل ۱۸

فصل ۱۹








۱



از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همینطوری دنگم گرفته بود قد باشیم. رییس فرهنگ که اجازه نشستن داد نگاهش لحظه‌ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می‌نوشت تمام کرد و می‌خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم. رو نویس را با کاغذهای ضمیمه‌اش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت:

– جا نداریم آقا. این که نمیشه ! هر روز یک حکم میدند دست یکی و میفرستنش سراغ من... دیروز به آقای مدیرکل...

حوصلهٔ این اباطیل را نداشتم حرفش را بریدم که:



– ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟

و سیگارم را توی زیرسیگاری براق روی میزش تکاندم. روی میز پاک و مرتب بود. درست مثل اتاق مهمانخانهٔٔ تازه عروس‌ها. هر چیز بجای خود. و نه یک ذره گرد . فقط خاکستر سیگار من زیادی بود. مثل تفی در صورت تازه تراشیده‌ای... قلم را برداشت وزیر حکم چیزی نوشت و امضا کرد و من از در آمده بودم بیرون. خلاص.

تحمل این یکی را نداشتم. با اداهایش. پیدا بود که تازه رییس شده. زورکی غبغب می‌انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم میزد. انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست. صد و پنجاه تومان در «کارگزینی کل» مایه گذاشته بودم تا این حکم را به امضا رسانده بودم. توصیه هم برده بودم. و تازه دو ماه هم دویده بودم. مو لای درزش نمیرفت. می‌دانستم که چه او بپذیرد چه نپذیرد کار تمام است. خودش هم می‌دانست . حتماً هم دستگیرش شد که با این نک و نالی که کرد خودش را کنفت کرده ولی کاری بود و شده بود.



در کارگزینی کل سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عریضه رونویس حکم را به رؤیت رییس فرهنگ هم برسانم که تازه اینطور شد. وگرنه بالای حکم کارگزینی کل چه کسی می‌توانست حرفی بزند؟ یک وزارتخانه بود و یک کارگزینی! شوخی که نبود. ته دلم قرص‌تر از این‌ها بود که محتاج به این استدلالها باشم. اما به نظرم همهٔ تقصیرها ازین سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جدید در بیاورم. البته از معلمی هم اقم نشسته بود. دهسال الف ب درس دادن و قیافه‌های بهت زده بچه‌های مردم برای مزخرف‌ترین چرندی که می‌گویی... و استغناء با غین و استقراء با قاف و سبک خراسانی و هندی و قدیمترین شعر دری و صنعت ارسال مثل وردالعجز.. وازین مزخرفات! دیدم دارم خر می‌شوم؛ گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان! دیگر نه درس خواهم داد و نه دمبدم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت در امتحان تجدیدی به هر احمق بیشعوری هفت بدهم تا ایام آخر تابستانم را که لذیذترین تکهٔ تعطیلات است نجات داده باشم. این بود که راه افتادم. رفتم و از اهلش پرسیدم. از یک کارچاق کن. دستم را توی دست کارگزینی گذاشت و قول و قرار، و طرفین خوش و خرم،و یک روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی که باب میلم هست یا نه. و رفتم.

مدرسه دوطبقه بود و نوساز بود و در دامنهٔ کوه تنها افتاده بود و آفتابرو بود. یک فرهنگ‌دوست خرپول عمارتش را وسط زمین‌های خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه‌اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده‌ها کوبیده بشود و این قدر ازین بشودها بشود تا دل ننه باباها بسوزد و برای این که راه بچه‌هاشان را کوتاه کنند بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از متری یک عباسی بشود صد تومان. یارو اسمش را هم روی دیوار مدرسه کاشی کاری کرده بود. به خط خوش و زمینهٔ آبی و با شاخ و برگی. البته که مدرسه هم به اسم خودش بود. هنوز در و همسایه پیدا نکرده بودند که حرفشان بشود و لنگ و پاچهٔ سعدی و باباطاهر را بکشند میان و یک ورق دیگر از تاریخ الشعراء را بکوبند روی نبش دیوار کوچه‌شان. تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا. از صد متری داد می‌زد که توانا بود هر که... هرچه دلتان بخواهد! با شیر و خورشیدش که آن بالاسر سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می‌کرد و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قمچیلی که به دست داشت. و تا سه تیر پرتاب اطراف مدرسه بیابان بود. درندشت و بی‌آب و آبادانی. و آن ته رو به شمال، ردیف کاج‌های در هم فرو رفته‌ای که از سر دیوار گلی یک باغ پیدا بود و روی آسمان لکهٔ دراز و تیره‌ای زده بود. و حتماً تا بیست و پنج سال دیگر همهٔ این اطراف پر می‌شد و بوق ماشین و ونگ ونگ بچه‌ها و فریاد لبوئی و زنگ روزنامه فروش و عربدهٔ گل به‌سر دارم خیار. نان یارو توی روغن بود. - «راستی شاید متری ده دوازده شاهی بیشتر نخریده باشد؟ شاید هم زمین‌ها را همین جوری به ثبت داده باشد؟ هان؟

– احمق بتو چه؟...»

بله این فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به این نتیجه رسیدم که مردم خواهد آمد دشوارش. این بود که خیالم راحت بود. از حق دارند جائی بخوابند که زیرشان آب نرود . - «تو اگر مردی عرضه داشته باش و مدیر همین مدرسه هم بشو.» و رفته بودم و دنبال کار را گرفته بودم تا رسیده بود به این جا.

همان روز وارسی فهمیده بودم که مدیر قبلی مدرسه زندانی است. لابد کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌داده و باز لابد حالا دارد کفارهٔ گناهانی را می‌دهد که یا خودش نکرده یا آهنگری در بلخ کرده. جزو پرقیچی‌های رییس فرهنگ هم کسی نبود که با مدیر شدن اضافه حقوقی نصیبش بشود و ناچار سرو دستی برای این کار بشکند. خارج از مرکز هم نداشت. این معلومات را توی کارگزینی به دست آورده بودم. هنوز «گه خوردم نامه نویسی» هم مد نشده بود که بگویم یارو به این زودی‌ها از سولدونی در خواهد آمد فکر نمی‌کردم کس دیگری هم برای این وسط بیابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش. این بود که خیالم راحت بود. از همهٔ اینها گذشته کارگزینی کل موافقت کرده بود! درست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس، آن جا هم دو سه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودند لابد کاسه‌ای زیر نیمکاسه است که فلانی یعنی من با دهسال سابقهٔ تدریس می‌خواهد مدیر دبستان بشود! غرضشان این بود که لابد خل شده‌ام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست می‌شویم یا ابنه دارم و خلاصه این که شاید بچه بازم و از این جور حرف‌ها. و کار بهمین حرف‌ها کشیده بود که واسطهٔ قضیه فهماند که باید در کیسه را شل کنم و من هم کردم. ماهی صد و پنجاه تومان حق مقام در آن روزها پولی نبود که بتوانم ندیده بگیرم. و تازه اگر ندیده می‌گرفتم چه؟ باز باید بر می‌گشتم به این کلاس‌ها و قرائت‌ها و چهار مقاله و قابوس نامه و سالنامهٔ فرهنگی و اینجور حماقت‌ها.

این بود که از پیش رییس فرهنگ صاف برگشتم به کارگزینی کل، سراغ آن که بفهمی نفهمی دلال کارم بود. و رو نویس حکم را گذاشتم و گفتم که چطور شد و آمدم بیرون. و دو روز بعد رفتم سراغش معلوم شد که حدسم درست بوده است و رییس فرهنگ گفته بوده: «من از این لیسانسیه‌های پرافاده نمی‌خواهم که سیگار به دست توی هر اطاقی سر می‌کنند.» و یارو برایش گفته بوده که اصلاً و ابداً ..! فلانی همچین و همچون است و مثقالی هفت صنار با دیگران فرق دارد و ازین هندوانه‌ها و خیال من راحت باشد و پنج‌شنبهٔ هفتهٔ دیگر خودم بروم پهلوی او... و این کار را کردم. این بار رییس فرهنگ جلوی پایم بلند شد که «ای آقا... چرا اول نفرمودید ؟!..» وحرف‌ها و خنده‌های از این جور؛ و چای سفارش داد و از کارمندهایش گله کرد و به قول خودش مرا «در جریان موقعیت محل» گذاشت و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در حضور معلم‌ها و ناظم نطق غرایی در خصائل مدیر جدید – که من باشم – کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت با یک مدرسهٔ شش کلاسهٔ «نوبنیاد» و یک ناظم و هفت تا معلم و دویست و سی و پنج تا شاگرد. دیگر حسابی مدیر مدرسه شده بودم.





۲



ناظم، جوان رشیدی بود که بلند حرف می‌زد و به راحتی امر و نهی می‌کرد و بیا بروئی داشت و با شاگردهای درشت روی هم ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را می‌دادند و پیدا بود که به سر خر احتیاجی ندارد و بی مدیر هم می‌تواند گلیم مدرسه را از آب بکشد. معلم کلاس چهار خیلی گنده بود. دوتای یک آدم حسابی. توی دفتر اولین چیزی بود که به چشم می‌آمد. از آنهائی که اگر توی کوچه ببینی خیال می‌کنی مدیر کل است. لفظ قلم حرف می‌زد و شاید به همین دلیل بود که وقتی رییس فرهنگ رفت و تشریفات را با خودش برد از طرف همکارانش تبریک ورود گفت و اشاره کرد به اینکه «انشاء الله زیر سایهٔ سرکار سال دیگر کلاس‌های دبیرستان را هم خواهیم داشت.» پیدا بود که این هیکل کم کم دارد از سر دبستان زیادی می‌کند. وقتی حرف می‌زد همه‌اش درین فکر بودم که با نان آقامعلمی چطور می‌شود چنین هیکلی بهم زد وچنین سر و پز مرتبی داشت؟ و راستش تصمیم گرفتم که از فردا صبح به صبح ریشم را بتراشم ویخه‌ام تمیز باشد و اطوی شلوارم تیز. معلم کلاس اول باریکه‌ای بود سیاه سوخته. با ته ریشی و سر ماشین کرده‌ای ویخهٔ بسته. بی کراوات. شبیه میرزا بنویس‌های دم پستخانه، حتی نوکر باب می‌نمود. ساکت بود و حق هم داشت. می‌شد حدس زد که چنین آدمی فقط سر کلاس اول جرأت حرف زدن دارد و آن هم دربارهٔ آی با کلاه و صاد وسط و ازین حرفها. معلم کلاس دوم کوتاه و خپله بود و به جای حرف زدن جیغ می‌زد و چشمش پیچ داشت. و من آن روز اول توانستم بفهمهم وقتی با یکی حرف می‌زند به کجا نگاه می‌کند. با هر جیغ کوتاهی که می‌زد هرهر می‌خندید. و داد می‌زد که دلقک معلم‌ها است و هر ساعت تفریحی باید بیاید و باعث تفریح همکارانش باشد. با این قضیه نمی‌شد کاری کرد. اما من همه‌اش دلم به حال بچه‌ها می‌سوخت که چطور می‌توانند سرکلاس چنین معلمی ساکت بنشینند. معلم کلاس سه، یک جوان ترکه‌ای بود، بلند و با یک صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخهٔ بلند آهاردار. وقتی راه می‌رفت نمی‌شد اطمینان کرد که پایش نپیچد و به زمین نخورد. اما مثل فرفره می‌جنبید. مقطع حرف میزد، یعنی بریده بریده. قفسهٔ سینه‌اش گنجایش بیش از سه کلمه را نداشت. چشمهایش برق عجیبی می‌زد که فقط از هوش نبود، چیزی از ناسلامتی در برق چشمهایش بود که مرا واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد. البته مسلول نبود اما شهرستانی بود و تنها زندگی می‌کرد و در دانشگاه هم درس می‌خواند. کلاسهای پنج و شش را دو نفر با هم اداره می‌کردند. یکی فارسی و شرعیات و تاریخ جغرافی و کاردستی و این جور سرگرمی‌ها را می‌گفت که جوانکی بود بریانتین زده باشلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که نعش یک لنگر بزرگ آن را روی سینه‌اش نگهداشته بود و دائماً دستش حمایل موهای سرش بود و دمبدم توی شیشه‌ها نگاه می‌کرد. و آن دیگری که حساب و مرابحه و چیزهای دیگر را می‌گفت جوانی بود موقر وسنگین که مازندرانی به نظر می‌آمد و بخودش اطمینان داشت و تنها معلمی بود که سیگار توی جیبش بود. پیدا بود که در کلاس موفق است. غیر از اینها یک معلم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد دیدمش و اصفهانی بود و از آن قاچاق‌ها، هفته‌ای سه روز هم نمی‌آمد و دو قرت و نیمش هم باقی بود.

با این آدمها بود که باید سر می‌کردم و به کمکشان یک مدرسه را راه می‌بردم. دویست و سی و پنج تا بچهٔ مردم را پائیدن و معلومات‌دار کردن و از خان اول گذراندن کار ساده‌ای نبود. اما برای آدمی مثل من که از قفس معلمی پریده بودم هرجایی می‌توانست بهشت باشد و هر کاری باب میل. این بود که شال و یراق کرده پریدم وسط گود. رییس فرهنگ که رفت گرم و نرم از همه‌شان حال و احوال پرسیدم. بعد به همه سیگار تعارف کردم. سراپا همکاری و همدردی! خوشحال بودم که فرصتی بدست خواهم آورد و با این آدم‌های تازه آشنا خواهم شد و از دل هر کدامشان خبرها خواهم گرفت و بدنیاهای دربستهٔ تازه‌ای وارد خواهم..از کار و بار هر کدامشان پرسیدم. فقط همان معلم کلاس سه دانشگاه می‌رفت. آنکه لنگر به سینه آویخته بود شب‌ها انگلیسی می‌خواند که برود آمریکا. دوتاشان هم زن داشتند. میرزا بنویس کلاس اول و مدیر کل کلاس چهار.

چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفریح فقط توی دفتر جمع می‌شدند و به همدیگر نشان می‌دادند که یک‌بار دیگر سالم از کلاس برگشته‌اند و دوباره از نو. و این نمی‌شد. باید همهٔ سنن را رعایت کرد. دست کردم و یک پنج تومانی روی میز گذاشتم و قرار شد قبل منقلی تهیه کنند و خودشان چایی راه بیندازند و آنکه چشمش پیچ داشت مأمور اینکار شد. بعد هم زنگ را زدند و بچه‌ها صف کشیدند و ناظم دم در اطاق پا به پا شد – مثل اینکه می‌خواست چیزی بگوید – که مدیر کل به کمکش آمد. خودش هم می‌دانست که با آن هیکل در هرجا و هر مسئله‌ای می‌تواند دخالت کند. و حالیم کرد که بد نیست سر صف نطقی بکنم و من بدم نیامد. ناظم قضیه را در دو سه کلمه برای بچه‌ها گفت که من رسیدم وهمه دست زدند. کله‌ها ماشین شده بود و بعضی‌ها یخهٔ سفید داشتند و پای بیشترشان گیوه بود. ده دوازده تایی از آنها لباسهاشان به تنشان زار می‌زد. ارث خرس به کفتار. پسرکی موقرمز که توی صف کلاس سوم ایستاده بود دریدگی جیب کتش را می‌پوشاند و ششمی‌ها در گوش هم پچ پچ می‌کردند و از ته صف اولی‌ها دو سه نفر دماغشان را با آستین کتشان پاک می‌کردند که من جلوشان سبز شدم. چیزی نداشتم برایشان بگویم. فقط یادم است اشاره‌ای به این کردم که مدیر خیلی دلش می‌خواست یکی از شما را بجای فرزند داشته باشد و حالا نمی‌داند با این همه فرزند چه بکند. که بی صدا خندیدند و در میان صف‌های عقب یکی پکی زد بخنده و من یک مرتبه به صرافت افتادم که برای سر و کله زدن با بچه‌ها باید حتی زبان خاصی داشت. و بعد واهمه برم داشت که «نه بابا. کار ساده‌ای هم نیست!» قبلا فکر کرده بودم که می‌روم و فارغ از دردسر ادارهٔ کلاس در اطاق را روی خودم می‌بندم و کار خودم را می‌کنم. و ناظم یا کس دیگری هم هست که بکارها برسد و تشکیلاتی وجود دارد که محتاج به دخالت من نباشد. اما حالا می‌دیدم به این سادگی‌ها هم نیست. اگر فردا یکیشان زد سر آن یکی را شکست، اگر یکی زیر ماشین رفت، اگر یکی از ایوان بالا، افتاد چه خاکی سرم خواهم ریخت؟.. دیگر یادم نیست برایشان چه گفتم. همین قدر یادم است که وقتی صدای زنگ بلند شد و صف‌ها به طرف کلاس‌ها راه افتاد عرق کرده بودم. تا معلم‌ها از جا بجنبند توی ایوان قدم زدم و بعد رفتم تو.

حالا من مانده بودم و ناظم که چیزی از لای در آهسته خزید تو. کسی بود. فراش مدرسه بود با قیافهٔ دهاتی و ریش نتراشیده و قدی کوتاه و گشاد گشاد راه می‌رفت و دستهایش را دور ازبدن نگه می‌داشت. و حرف که می‌زد نفس نفس می‌زد. انگار الان از مسابقهٔ دو رسیده است. آمد و همان کنار در ایستاد. صاف توی چشمم نگاه می‌کرد. حال او را هم پرسیدم. هرچه بود او هم می‌توانست یک گوشهٔ این بار را بگیرد. زن داشت و بچه‌ای که حتماً بیش از حد لزوم همبازی داشت و نود تومان حقوق. انبار بغل مستراح را به او داده بودند. اما هنوز ماهی پنج تومان حق سرایداری‌اش را نتوانسته بود وصول کند. با این حال یک جفت قالیچهٔ قسطی خریده بود به سیصد و پنجاه تومان که دویست تومانش مانده بود. در یک دقیقه همهٔ درد دلهایش را کرد و التماس دعاهایش که تمام شد فرستادمش برایم چای درست کند و بیاورد. ناظم گفت از دهاتی‌های املاک صاحب مدرسه بوده و فرهنگ با اصرار او استخدامش کرده و یک مادهٔ تمام و کمال از قرارداد واگذاری بنای مدرسه به فرهنگ دربارهٔ او است. معلوم شد که خودش و زن و بچه‌اش سرجهاز مدرسه‌اند. تجربه کرده بودم که کلفت‌های سرجهاز موجودات مزاحمی از آب در می‌آیند. همین را برای ناظم گفتم که سر درد دلش باز شد که چه «نمک‌نشناس است و چه پر رو است و تا به حال صدبار تو روی معلم‌ها ایستاده...» و ازین بد و بیراهها. بعد پرداختم به خودش. سال پیش از دانشسرای مقدماتی درآمده بود. یک سال گرمسار و کرج کار کرده بود و امسال آمده بود اینجا. پدرش دوتا زن داشته. از اولی دوتا پسر، که هردو چاقوکش از آب درآمده‌اند و از دومی فقط او مانده است که درس‌خوان شده و سرشناس و نان مادرش را می‌دهد که مریض است و از پدر سالها است که خبری نیست و بدتر از همه خرج دوا و درمان... و یک اطاق گرفته‌اند به پنجاه و پنج تومان و صد و پنجاه تومان حقوق به جایی نمی‌رسد و تازه زور که بزند سه سال دیگر می‌تواند از حق فنی نظامت مدرسه استفاده کند ... بعد بلند شدیم که به کلاس‌ها سرکشی کنیم.

کلاس دوم بغل دفتر بود و بچه‌ها داشتند زور می‌زدند و ۷۵۴ را با ۲۶۱ جمع می‌کردند و معلمشان با چشم چپش میز سوم را نشانه می‌گرفت و می‌رفت سرمیز اول، بعد سالون بود. خالی و بزرگ که دو تا ستون سفید چهار گوش پرش کرده بود. و آن ته سه چهارتا میز و نیمکت شکسته و دیوار روبرو پوشیده از عکس پهلوان‌ها و بزن بهادر‌ها و سیاه‌های دونده و مصری‌های وزنه بردار. و دیوار سمت راست پوشیده از یک نقشهٔ بزرگ آسیا، و «تقدیمی علی‌مردان هندی بدبستان...» بعنوان علامت کارخانهٔ سازنده زیرش. با قلمی ناشی و آبی دریاها مثل آب دهن مرده و دریاچهٔ خزرش به صورت بته جقه درآمده وخط‌آهن‌ها همه پت و پهن و همه سرتاسری، حتی از کرمان گذشته؛ و جزیره‌های اندونزی همه یکسره و به سنگاپور چسبیده و هر تکه از پایین نقشه برنگی. مجموعهٔ رنگ‌های موجود. مثل بقچه‌های چل تکه. و هربند انگشتی با سرحدات مشخص بعلامت استقلال مملکتی، با قشون و نشان و سکه و تمبر و هارت و هورت و بگیر و ببند. و هرکدام در دست امیری یا خانی یا شیخی که با خانواده‌اش یا قبیله‌اش آن‌جا را به سمت شاهراه آزادی و آبادی رهبری می‌کند! یاد آن ایام افتادم که خودم همین مراحل را می‌گذراندم و نقشه می‌کشیدم و دیدم واقعاً چه راحت بودیم ما بچه‌های بیست سی سال پیش! حتی جهان‌نما که می‌کشیدیم برای تمام آسیا و افریقا و استرالیا به دو سه رنگ بیشتر احتیاج نداشتیم. قهوه‌ای را برای انگلیس به کار می‌بردیم با نصف آسیا وافریقا و صورتی را برای فرانسه با نصف دیگر دنیا، و سبز یا نمی‌دانم آبی را برای هلند و آن چند تای دیگر و حالا... «عجب کار بچه‌های مردم درآمده!» این جمله را بلند گفتم و ناظم پرسید: «چطور آقا؟» گفتم هیچی و پرسیدم تابحال با این سالون چه می‌کرده‌اند؟ معلوم شد هیچی. نه فیلمی، نه اجتماعی، نه نمایشی. فقط بدرد موقع امتحان می‌خورد. یک خرده که شامه‌ات را تیز می‌کردی بوی عرق بچه‌ها را که موقع امتحان کتبی ریخته‌اند در فضا می‌شناختی و حرارت تب آنها را حس می‌کردی. درست مثل اطاقی در بسته که بخاری‌اش را دیروز خاموش کرده باشند. بی‌اختیار بدیوار دست کشیدم. گرم نبود. و به ستون‌ها که چه کلفت بود و سنگین! و بار فرهنگ را عجب خوب به دوش کشیده بود.

بعد رفتیم بالا. پنج تا اطلاق ردیف هم داشت و جلوی آنها یک ایوان سرتاسری و آفتابرو. کلمات قرآن مطنطن و با تجوید کامل از پنجرهٔ کلاس چهارم بیرون می‌آمد و در بیابانی که زیر پای مدرسه گسترده بود و آفتاب به سرش می‌تابید و درخشش شیروانی‌های تک و توکش را جلای بیشتری می‌داد، منتشر می‌شد. بانگ مسلمانی! و برای اهالی که هنوز نیامده بودند تا درین زمین‌ها پی بکنند و چاه بزنند چه اطمینان بخش بود! نه غلطی، نه وقف بی‌جایی، نه ادغام بیموردی، حتم داشتم که معلمش هیچکاره است. حتماً شب‌ها به مجلس قرائت قرآن می‌رود. سوقات مدرسه‌های ما همین قدر هم آب و رنگ ندارد. خیال اهالی آیندهٔ محل واقعاً باید راحت باشد.

کلاس سوم دم پله‌ها بود. خبردار کشیدند و میزها صدا کرد. دیکته می‌نوشتند. معلم با همان پاهای باریک مثل فرفره دور کلاس می‌چرخید و می‌خواند. «سعدی آزاده‌ای است افتاده» روی دست یکیشان نگاه کردم می‌نوشت «آزادئیس توفتاده». گذشتیم. معلم کلاس چهار سنگین نشسته بود و تعجب بود که چطور صندلی تحملش را می‌کند و آنکه قرآن می‌خواند معلوم نبود. اگر تو می‌رفتم لابد برپا می‌شدند و خوش‌آیند نبود. سرم را از پنجره کردم تو و احسنتی گفتم و رد شدیم. پنجمی‌ها مرابحه داشتند و تخته پر بود از اعداد و معلم چندان توجهی نکرد. گذشتیم. لای در کلاس شش را که باز کردیم «...ت بی پدر و مادر» جوانک بریانتین زده خورد توی صورتمان. یکی از بچه‌ها صورتش مثل چغندر قرمز بود. بزک فحش هنوز باقی بود. قرائت فارسی داشتند. معلم دستهایش توی جیبش بود و سینه‌اش را پیش داده بود و زبان به شکایت باز کرد:

– آقای مدیر، اصلا دوستی سرشون نمیشه. توسری می‌خوان. ملاحظه کنید بنده با چه صمیمی...

حرفش را در تشدید «ایت» بریدم که:

– صحیح می‌فرمایید. این‌بار به من ببخشید. نباید بچه‌های بدی باشند.

و از درآمدیم بیرون. بعد از کلاس ششم یک نیمچه اطاق بود دراز و باریک. در و پنجره‌ای به جنوب داشت مثل همهٔ اطاقهای دیگر. و پنجرهٔ بزرگی رو به شمال. لابد اطاق آیندهٔ من بود. با میزی و گنجه‌ای و هر دو خالی. بهتر ازین نمی‌شد. بی سر و صدا، آفتابرو. دور افتاده. در را که می‌بستی صدای قرآن هم نمی‌آمد چه رسد به جنجال بچه‌ها توی حیاط. معلم‌ها هم اگر کاری داشته باشند خسته تر از آنند که ازین همه پله بیایند بالا. قرارش را گذاشتم و آمدیم پایین.

وسط حیاط یک حوض بزرگ بود و کم عمق. تنها قسمت ساختمان بود که رعایت حال بچه‌های قد و نیم قد در آن شده بود. قسمت بالای حیاط تور والیبال بود که دو سه جایش در رفته بود و با سیم بسته بودند و دور حیاط دیواری بلند. درست مثل دیوار چین. سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ. و ته حیاط مستراح و اطاق فراش بغلش و انبار زغال و بعد هم یک کلاس. اول. و معلم داشت «آب. بابا.» را پای تخته از شاگردی پس می‌گرفت. به مستراح سر کشیدیم. از در که رفتیم تو دو تا پله میرفت پایین و بعد یک راهرو تا دیوار روبرو. و دست چپ پنج تا مستراح. همه بی‌در و سقف و تیغه‌ای میان هر دوتای آنها. تا ته چاهکها پیدا بود. و چنان گشاد که گاو هم تویش فرو میرفت. اطراف دهنهٔ هر کدام از چاهکها آب راه افتاده بود و علامات ترس بچه‌ها از افتادن در چنین سیاهچالهایی در گوشه و کنار بود. نگاهی به ناظم کردم که پابپایم می‌آمد. گفت:

– دردسر عجیبی شده آقا. تا حالا صدتا کاغذ بادارهٔ ساختمون نوشتیم آقا. میگند نمیشه پول دولت رو تو ملک دیگرون خرج کرد.

گفتم: – راست هم میگند. ملک فرهنگی که باین آلودگی نمیشه. – و خندیدیم.



دیگر کافی بود. آمدیم بیرون. همان توی حیاط تا نفسی تازه کنیم وضع مالی و بودجه و ازین حرفهای مدرسه را پرسیدم. هر اطاقی ماهی پانزده ریال حق نظافت داشت. برای جارو و گونی و گچ وغیره، سالون را هم که دوتا اطاق جا زده بودند تازه شده بود یازده تا. لوازم تحریر و دفترها را هم ادارهٔ فرهنگ میداد. ماهی بیست و پنج تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود. بخاریها پارسال هیزمی بوده و امسال باید زغال سنگی بشود. برای نصب هرکدام سالی سه تومان. ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل پول آب سوخت شده بود و حالا هم ماه دوم سال بود. اواخر آبان. حالیش کردم که حوصلهٔ اینکارها را ندارم وغرضم را از مدیر شدن برایش خلاصه کردم و گفتم که حاضرم همهٔ اختیارات را باو بدهم. «اصلا انگار کن که هنوز مدیری نیامده.» مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد. البته او را هنوز نمی‌شناختم. اما عاقبت باید ناظمی میداشتم. و که بهتر از او؟ که پیش از من دو ماهی مدرسه را بی مدیر گردانده و از دانشسرا هم که درآمده است و می‌داند تعلیم و تربیت چیست و ازین جور پیزرها. شنیده بودم که مدیرها قبلا ناظم خودشان را انتخاب میکنند اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه حوصله‌اش را میکردم. حکم خودم را هم بزور گرفته بودم. سنگهامان را واکندیم و بدفتر رفتیم و چایی را که فراش از بساط خانه‌اش درست کرده بود خوردیم تا زنگ را زدند و باز هم زدند و من نگاهی به پرونده‌های شاگردها کردم که هرکدام عبارت بود از دو برگ کاغذ. رونوشت شناسنامه‌ای و تصدیق آبله کوبی، و تک و توک کارنامه‌های سالهای قبل. همین. و از همین دو سه برگ کاغذها دانستم که اولیاء بچه‌ها اغلب زارع و باغبان و اویارند و قبل از اینکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطیل بشود آمدم بیرون. برای روز اول خیلی زیاد بود.





۳



فردا اول صبح رفتم مدرسه بچه‌ها با صفهاشان بطرف کلاسها میرفتند و ناظم چوب بدست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر فقط دوتا از معلمها بودند. معلوم شد کار هر روزه شان است. ناظم را هم فرستادم سر یک کلاس دیگر و خودم آمدم دم در مدرسه بقدم زدن. در ضلع شمالی و شرقی مدرسه کوچه بود. کوچه‌هایی بالقوه، که دراز و مستقیم از وسط بیابان خالی میگذشتند و اریب به خیابان اصلی میرسیدند که قیر ریز بود و اتوبوس در آن میرفت و درختکاری داشت و دکان و آبادی. فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته، دم در مدرسه، خواهند دید و تمام طول راه درین خجالت خواهند ماند و دیگر دیر نخواهند آمد. اما آیا برازنده بود که اول کار اینقدر سخت گیری نشان بدهم ?... که یک سیاهی از ته جادهٔ جنوبی پیدا شد. جوانک بریانتنین زده بود. از کوتاهی‌اش شناختم و حرکاتی که در راه رفتنش بود. مسلماً او هم مرا میدهید ولی آهسته‌تر از آن میآمد که یک معلم تأخیر کرده جلوی مدیرش می‌آید. جلوتر که رسید حتی شنیدم که سوت میزد. آهنگ یکی از همین رقص‌های فرنگی را. مسلماً از این فاصله مرا میدید. دیگر حتی لنگر بزرگ روی کراواتش را هم میدیدم که تکان نمیخورد و بسینه‌اش چسبیده بود. فکر کردم «لابد همین یک کراوات را دارد.» اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می‌آمد که دیدم هیچ جای گذشت نیست. اصلا محل سنگ هم بمن نمیگذاشت. داشتم از کوره در میرفتم که یک مرتبه احساس کردم تغییری در رفتار خود داد و تند کرد. دگمه‌های کتش را بست و نگاهش بمن دوخته شد. مثل اینکه سری هم تکان داد. «خوب بخیر گذشت.» و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می‌افتاد. حداقل این بود که میرفتم تو و در دفتر را روی خودم می‌بستم که وقتی آمد اصلا مرا نبیند.. سلام که کرد مثل اینکه میخواست چیزی هم بگوید که پیشدستی کردم:

– بفرمایید آقا. بفرمایید. بچه‌ها منتظرند.

واقعاً بخیر گذشت. حتماً مرا ندیده بود. یا درفکر.. چه میدانم ... دخترهایی بود که دیشب در درس انگلیسی دیده بود. یا مگر او آدم نبود? او هم لابد قرضی دارد، دردی دارد، غصه‌ای دلش را میخورد. مگر یک جوان بریانتین زدهٔ لنگر بسینه بسته نمی‌تواند تنها باشد؟ شاید اتوبوسش دیر کرده، شاید راه بندان بوده? جاده قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم می‌آمده که از این سفرهٔ مرتضی علی بی‌نصیب نماند، بهر صورت دردل بخشیدمش. «چه خوب شد که بدو بیراهی نگفتی!» که از دور علم افراشتهٔ هیکل معلم کلاس چهار نمایان شد. از همان ته مرا دیده بود. تقریبا میدوید. پاهای بلندی داشت، ناچار خوب می‌توانست بدود. اما هیکل سنگین بود. و چه عذابی میکشید! تحمل این یکی را نداشتم. «بدکاری میکنی. اول بسم الله و مته به خشخاش!» رفتم توی دفتر نشستم و خودم را بکاری سرگرم کردم که هن‌هن کنان رسید. چنان عرقی از پیشانی‌اش میریخت که راستی خجالت کشیدم. حتی سلامش خیس عرق بود. جوابش را که دادم خواستم بگویم «اگر مرا نمی‌دیدی هم اینطور میدویدی?» اما دیدم رذالت است و منصرف شدم. گفتم نشست. یک لیوان آب از کوزه بدستش دادم و مسخ شدهٔ خنده‌اش را با آب بخوردش دادم و بلند که شد برود گفتم:

– عوضش دوکیلو لاغر شدید.

برگشت نگاهی کرد و خنده‌ای و رفت. میخواستم راه بیفتم و سراغ اطاق خودم بروم و ببینم فراش درست و راستش کرده است یا نه که ناظم بکوب بکوب از پلکان آمد پایین. همین یک روزه صدای پایش را شناخته بودم. مطئن واز خودراضی زمین و زمان را میکوبید و راه میرفت . انگار تمام آجرها فقط برای خاطر پاهای او سینه‌های خودشان را صاف روی زمین پهن کرده‌اند. از راه نرسیده گفت:

– دیدید آقا! اینجوری میاند مدرسه. اون قرتی عین خیالش هم نبود آقا. اما این یکی...

خواستم متلک لاغر شدن را برای او هم تکرار کنم اما دیدم متلک لوسی بوده است؛ منصرف شدم و پرسیدم:

– انگار هنوز دوتا از کلاسها ولند؟

– بله آقا. کلاس سه ورزش دارند. گفتم بشینند دیکته بنویسند آقا. معلم حساب پنج و شش هم که نیومده آقا.

و یکی از میزها را کنار دیوار کشید و رفت رویش و یکی از عکس‌های بزرگ دخمه‌های هخامنش‌ها را که بدیوار کوبیده بود پس زد و:

– نگاه کنید آقا ...

روی گچ دیوار با مداد قرمز و نه چندان درشت، بعجله و ناشیانه علامت داس و چکش کشیده بود. بی‌آنکه چیزی بپرسم خود او دنبال کرد:

– از آثار دورهٔ اوناست آقا. اول سال که اومدم اینجا مدیرشون هنوز بود آقا. کارشون همین چیزها بود. روزنومه بفروشند. تبلیغات کنند و داس چکش بکشند آقا. رئیسشون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا تا حالیشون کنم که دست وردارند آقا. صد دفعه اولیای بچه‌ها آمدند شکایت آقا. سه دفعه از فرماندار نظامی آمدند که باقیشون کجاند...

و از روی میز پرید پایین. دخمه با همهٔ نقش‌های زیر و بالاش دو سه بار تاب خورد و از نو نشان را پوشاند. گفتم:

– مگه باز هم هستند?

– آره آقا، پس چی! یکی همین آقازاده که هنوز نیومده آقا. هر روز نیم ساعت، سه ربع تأخیر داره آقا. یکی هم معلم کلاس سه. هرچی هم بهشون میگی فایده نداره آقا.

– خوب چرا تا حالا پاکش نکردی؟

– به! آخه آقا آدم درد دلشو واسهٔ کی بگه? آخه آقا در میان تو روی آدم میگند جاسوس، مأمور! تا حالا دو دفعه با همین که دیر کرده حرفم شده آقا. کتک و کتک‌کاری!

و بعد یک سخنرانی – که چطور مدرسه را خراب کرده‌اند و اعتماد اهل محل را چطور از بین برده‌اند که نه انجمنی، نه کمکی به بی‌بضاعت‌ها؛ و هر روز هم دردسر فرماندار نظامی ... و بچه‌ها را مثل قاطر چموش کرده‌اند و از این حرفها. سخنرانی‌اش را که کرد دستمالم را درآوردم و دادم رفت علامت را پاک کرد و برایش گفتم که من و او نکیر و منکر نیستیم و حالیش کردم که با اقتضای سن هم نمی‌شود کاری کرد و رکن دو هم برای اینجور کارها پول‌های کلان میدهد و مأمورهای ورزیده دارد که کارشان را خوب بلدند و احتیاجی باو نیست و ما بهتر است کار خودمان را بکنیم. و بعد هم راه افتادم که بروم سراغ اطاق خودم. و در پلکان باین فکر افتادم که انگار همه جای دنیا این‌جور نشانها را با آن جور عکس‌ها می‌پوشانند. و در اطاقم را که باز کردم داشتم دماغم را با بوی خاک نم کشیده‌اش اخت میکردم که آخرین معلم هم آمد. آمدم توی ایوان و با صدای بلند، جوری که در تمام مدرسه بشنوند، ناظم را صدا زدم و گفتم با قلم قرمز برای آقا یک ساعت تأخیر بگذارد.





۴



روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم. هنوز از پشت دیوار نپیچیده بودم که صدای سوز و بریز بچه‌ها به پیشبازم آمد. تندکردم. پنج تا از بچه‌ها توی ایوان بخودشان میپیچیدند و ناظم ترکه‌ای بدست داشت و بنوبت کف دستشان میزد. خیلی مقرراتی و مرتب. بهر کدام دو تا چوب کف دو دستشان و از نو. صف‌های کلاسها تماشاچی‌های این مسابقه بودند. بچه‌ها التماس میکردند؛ گریه میکردند؛ اما دستشان را هم دراز میکردند. عادتشان شده بود. دوتاشان گنده بودند و دروغی سوز و بریز میکردند. یکیشان بچنان مهارتی دستش را از زیرچوب در میبرد و جا خالی میکرد که حظ کردم و لابد همین ناظم را عصبانی کرده بود. اما یکیشان آنقدر کوچک بود که من شک کردم چوب کف دستش بخورد. نشانه گرفتن چنان دستی غیر ممکن بود و چوب حتماً یا بنوک انگشتهایش میخورد که آخ ... میدانم چه پوستی میکند. و یا به مچ دستش می‌خورد که ... نزدیک بود داد بزنم یا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آنطرف. پشتش بمن بود و مرا نمیدید اما در چشم بچه‌ها، همچه که از در مدرسه وارد شدم، چیزی درخشید که جا خوردم. و زمزمه‌ای توی صف‌ها افتاد که یک مرتبه مرا بصرافت انداخت که در مقام مدیریت مدرسه بسختی میشود ناظم راکتک زد. آنهم جلوی روی همهٔ بچه‌ها. این بود که خشم را فروخوردم و آرام از پله‌ها رفتم بالا. ناظم تازه متوجه من شده بود و سلامش توی دهانش بود که دخالتم را کردم و خواهش کردم این بار همه شان را بمن ببخشد، نمیدانم چه کرده بودند. دیر آمده بودند. یا سرشان را نزده بودند یا توی گوششان چرک بود یا یخهٔ سفید نداشتند یا مداد رفیقشان را بلند کرده بودند یا باز دشک صندلی‌های اتوبوس خط محله را تیغ انداخته بودند یا توی کوچه چیزی پیدا کرده بودند و نیاورده بودند بدهند دست ناظم یا هزار کار بد دیگر. یعنی بعد ناظم گزارش داد که چه کرده بودند و نیز گفت که معمولا چه کارهای بدی می‌کنند. ولی دست آن پسرک آنقدر کوچک بود و صورتش چنان شباهتی بگربه داشت و چنان اشک میریخت که راستی چیزی نمانده بود دوتا کشیده توی صورت ناظم بزنم و چوبش را بسر و صورت خودش خرد کنم.

بچه‌ها سکسکه کنان رفتند توی صف‌ها وبعد زنگ را زدند و صفها رفتند بکلاسها و دنبالشان هم معلمها که همه سر وقت حاضر بودند. و اطاق که خلوت شد تازه متوجه شدم که زیر یکی از گنجه‌ها یکدسته ترکه افتاده است. نگاهی به ناظم کردم که تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت ممکن بود گردن یک کدامشان را بشکند. که یکمرتبه براق شد:

– اگه یک روز جلوشونو نگیرید سوارتون میشند آقا. نمیدونید چه قاطرهای چموشی شده‌اند آقا.

مثل بچه مدرسه‌ها آقاآقا میکرد. با هر جمله‌ای. احساس کردم که اگر یک کلمهٔ دیگر راجع باین مطلب بگویم ممکن است تو رویم بایستد. موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را پرسیدم. خنده صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برایش آب آورد و من نمیدانم چرا یک مرتبه هوس کردم مثل پیرمردها او را بباد پند و نصیحت بگیرم. برایش تعریف کردم که در تمام سالهای مکتب و مدرسه و دبستان و ستان‌ها و گاه‌های دیگر فقط دو بار تنبیه شده‌ام. یک بار فلکم کردند و جلوی روی بچه‌ها، وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم و گناهم این بود که از گلدستهٔ مسجد معیر بالا رفته بودم که مسلط بر مدرسه‌مان بود و تماشایی داشت! و دفعهٔ دوم سال پنجم دبیرستان که مدیر مدرسه مرا اشتباهی گرفت و دو تا کشیده‌ام زد و بعد که فهمید عوضی گرفته بدفتر احضارم کرد و چون سید اولاد پیغمبر بودم ازم عذر خواست و یک کتاب جایزه بهم داد. که هنوز دارمش... یادم است نیمساعتی برایش حرف زدم. پیرانه. و او جوان بود و زود میشد رامش کرد. بعد ازش خواستم که ترکه‌ها را بشکند و شکست و آنوقت من رفتم سراغ اطاق خودم.





۵



در همان هفتهٔ اول بکارها وارد شدم. فردای زمستان و نه‌تا بخاری زغال سنگی و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اطاقها با یک فراش جور در نمی‌آمد. یک فراش دیگر از ادارهٔ فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بودیم.

بعد از ظهرها نمیرفتم. روزهای اول با دست و دل لرزان ولی سه چهار روزه جرأت پیدا کردم. احساس میکردم که مدرسه زیادهم محض خاطر من نمی‌گردد. منهم نبودم فرقی نمی‌کرد. اینهم بود که میدانستم بعد از ظهرها اغلب کلاسها ورزش دارند. کلاس اول هم یکسره بود و بخاطر بچه‌های جغله دلهره‌ای نداشتم. تور والیبال هم که توی مدرسه بود و بی‌خطر. و در بیابان اطراف مدرسه هم ماشینی آمد و رفت نداشت. و گرچه پست و بلند بود و پر از چاله سیلابی اما بهر صورت از حیاط مدرسه که بزرگتر بود. معلم‌ها هم هر بعد از ظهری دوتاشان بنوبت می‌رفتند. یک‌جوری با هم کنار آمده بودند. و ترسی هم از این نبود که بچه‌ها از علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند. اگر خطری ازین نظر وجود داشت همان صبح‌ها بود که منهم مدرسه بودم.

یک روز هم بازرس آمد و نیمساعتی پیزر لای پالان هم گذاشتیم و چای و احترامات متقابل! و در دفتر بازرسی تصدیق کرد که مدرسه «با وجود عدم وسائل» بسیار خوب اداره میشود. دکتر بهداری را هم شناختم که هنوز نمی‌توانست لهجهٔ قزوینی‌اش را میان اصطلاحات فرنگی علم طب مخفی کند و ماهی یکبار قرار بود بیاید و دنبال تراخم چشم بچه‌های مردم را کور کند. چنان پیله‌های بالای چشمشان را برمی‌گرداند، و با چنان سرعتی، که اگر با من می‌خواست آنطور بکند درق میزدم توی گوشش . مرکور کرم و پنبه و نوار بهداشتی را هم نوشت که از فرهنگ بگیریم که نداشتند و ناچار متوسل بیکی از بچه‌ها شدیم که پدرش طبیب بهداری ارتش بود و مجانی برای مدرسه آورد. دست کم روزی سه بار دست و بال بچه‌ها زخمی میشد. میدویدند زمین می‌خوردند؛ از پلکان بالا و پایین میرفتند زمین می‌خوردند؛ بازی می‌کردند زمین می‌خوردند. مثل اینکه تاتوله خورده بودند. و بیشتر از همه دعوا که می‌کردند زمین می‌خوردند. ساده‌ترین شکل بازیهاشان در ربع ساعتهای تفریح دعوا بود. یک مرتبه میدیدی یا می‌شنیدی که فلان گوشهٔ حیاط دو نفر پریدند بهم و بعد یکیشان می‌خورد زمین و دعوا تمام می‌شد. البته اگر فریاد ناظمی یا عبور یکی از معلمها بدعوا خاتمه نداده بود. فکر می‌کردم شاید علت اینهمه زمین خوردن این باشد که بیشترشان کفش حسابی ندارند. آنها هم که داشتند بچه ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند این بود که روزی دو سه بار دست و پائی خراش برمیداشت یا سر و صورتی زخمی میشد و کف اطاق دفتر از لکه‌های ثابت مرکور کرم گله بگله قرمز بود. خودشان می‌آمدند و دوا را که دم دستشان بود برمیداشتند و روی زخم یا جراحتشان میمالیدند و میرفتند. معمولا بزرگترها به کوچکترها کمک میکردند. گاهی هم فراش یا ناظم. خود من هم یکبار همان پسری را که دست خیلی کوچک داشت و صورت شبیه گربه، زخم بندی کردم. قوزک پایش را.

پروندهٔ برق و تلفن مدرسه را هم از بایگانی بسیار محقر مدرسه بیرون کشیده بودم و خوانده بودم. اگر یک خرده میدویدی تا دو سه سال دیگر هم برق مدرسه درست میشد هم تلفنش. دو بار سری بادارهٔ ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقایی که دورا دور در ادارهٔ برق و تلفن داشتم یکی دو بار رو انداختم که اول خیال میکردند کار خودم را میخواهم باسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم. اینقدر بود که ادای وظیقه‌ای می‌کردم.

مدرسه آب نداشت. نه آب خوراکی نه آب جاری. با هرزاب بهاره آب انبار زیر حوض را می‌انباشتند که تلمبه‌ای سرش بود و حوض را با همان پر می‌کردند و خود بچه‌ها. و در ربع ساعت‌های تفریح گذشته از جنجال و هیاهوی بچه‌ها صدای خشک و ناله مانند تلمبه هم دایم بهوا بود. خودش یک نوع بازیچه‌ای برای بچه‌ها بود که از سر و صدا خیلی خوششان می‌آمد. فریاد و غوغا صورت دیگر بازیهایشان بود. داد میزدند. جیغ میکشیدند و محتوی جیغ و دادشان بیشتر فحش و عتاب بود تا خنده و شادی. اما برای آب خوردن دوتا منبع صد لیتری داشتیم از آهن سفید که مثل امامزاده‌ای یا سقاخانه‌ای دوقلو روی چهارپایهٔ کنار حیاط بود و روزی دو بار پر و خالی می‌شد. زنگ که می‌خورد هجوم می‌بردند بطرف آب. عجب عطشی داشتند! صد برابر آنچه برای علم و فرهنگ داشتند. و این آب را از همان باغی می‌آوردیم که ردیف کاجهایش روی آسمان لکهٔ دراز سیاه انداخته بود. البته فراش می‌آورد. آب سالمی بود. از مظهر قنات. خودم وارسی کرده بودم. و فراش را هروقت می‌خواستی نبود و زنش میدوید که فلانی رفته آب بیاورد. با یک سطل بزرگ و یک آبپاش که سوراخ بود و تا بمدرسه میرسید نصف شده بود. هم آبپاش را و هم تلمبه را دادم از جیب خودم مرمت کردند. نمیشد بانتظار وصول تنخواه گردان مدرسه بچه‌ها را تشنگی داد و یا نالهٔ دایمی تلمبه را تحمل کرد.

یک روز هم مالک مدرسه آمد. پیرمردی موقر و سنگین که خیال می‌کرد برای سرکشی بخانهٔ مستأجرنشینش آمده. از در وارد نشده فریادش بلند شد و فحش را کشید بفراش و فرهنگ که چرا بچه‌ها دیوار مدرسه را با زغال سیاه کرده‌اند و از همین توپ و تشرش شناختمش. مدتی بهم تعارف کردیم و در جستجوی دوستهای مشترک در خاطره‌هامان انبان اسمها را زیر و رو کردیم. کار آسانی نبود. او دو برابر من عمر داشت. ولی عاقبت چیز دندان‌گیری بدست آمد و آنوقت راحت شدیم و دانستیم که از چه باید حرف زد. بعد هم سفارش‌های او برای شیروانی طاق مستراح که چکه خواهد کرد و چاه آن که لابد پر شده است و آب انبار که لجن گرفته و لوله کشی آب که مبادا فردای زمستان یخ بزند و بترکد و کلاهی که فرهنگ سر او گذاشته و اگر در فرنگستان بود حالا او را با این دست و دلبازی عضو «آکادمی» کرده بودند و ازین جور اباطیل و ادعاها ... چایی هم باو دادیم و با معلمها آشنا شد و قول‌ها دادم تا رفت. کنه‌ای بود. درست یک پیرمرد. تجسم خاطرات گذشته و انبان قصه‌ها و اتفاقات بی‌معنی ونمونهٔ وقاری که فقط گذشت عمر بآدم میدهد. یکساعت و نیم درست نشست. ماهی یک بار هم این برنامه را داشتند که بایست پیهش را به تن می‌مالیدم.

اما معلم‌ها. هر کدام یک ابلاغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند ولی در برنامه بهر کدامشان بیست ساعت بیشتر درس نرسیده بود. پیش ازینکه من بیایم ناظم خودش باین کار رسیده بود. کم کم که آشنا شدیم قرار را بر این گذاشتیم که یک معلم دیگر از فرهنگ بخواهیم و بهر کدامشان هجده ساعت درس بدهیم بشرط اینکه هیچ بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد. حتی آنکه دانشگاه میرفت می‌توانست با هفته‌ای هجده ساعت درس بسازد. و دشوارترین کار همین بود که با کدخدامنشی حل شد. و من یک معلم دیگر هم از فرهنگ خواستم.





۶



اواخر هفتهٔ دوم فراش جدید آمد. مرد پنجاه ساله‌ای باریک و زبر و زرنگ که شبکلاه میگذاشت و لباس آبی می‌پوشید. – از پارچه‌ای که پاسبانها لباس می‌کنند. – و تسبیح میگرداند و از هر کاری سررشته داشت.

آب خوردن را نوبتی می‌آوردند. هر کدام از فراشها یک روز. مدرسه تر و تمیز شد و رونقی گرفت. کف ایوانها شسته می‌شد. بخاریها را هم سوار کردند. همان بخاریهای هیزمی قدیمی را. سی تومان برای نصب آنها دادند که ناظم از فرهنگ گرفت و من یک هفتهٔ پیش پنج ورقهٔ رسیدش را امضا کرده بودم. دو نفری هم براحتی میتوانستند کار بخاریها را برسند. اما فراش جدید سرش توی حساب بود و شنیدم که گفته بود «پس بودجه‌اش چطور میشه?» این بود که ناظم دستور داده بود یک کارگر گرفته بودند که دو روز تمام توی مدرسه می‌لولید و درست مثل حاجی فیروزهای شب عید بود. پیش از آنکه بخاریها را واکس بزند خودش را و سر و صورتش را واکس میزد. لولوی مجسمی شده بود وسط بچه‌ها. شاید همین باعث میشد که ترسشان بریزد. سه پایه‌های بخاریها را عوض کردند و دیوارهٔ توی آنها را با گل و آجر پوشاندند و سوارشان کردند و حالا باید دنبال زغال سنگ و چوب سفید میدویدیم. فراش قدیمی را چهار روز پشت سرهم سرظهر فرستادیم ادارهٔ فرهنگ و هر آن منتظر زغال سنگ بودیم.

هنوز یک هفته از آمدن فراش جدید نگذشته بود که صدای معلم‌ها بلند شد. نه بهیچکدامشان سلام میکرد و نه دنبال خرده فرمایش‌هاشان میرفت. محل سگ بهیچکس نمی‌گذاشت. مثل همه سر ساعت هشت صبح می‌آمد و گرچه سوادی نداشت دفتر حضور و غیاب را امضا میکرد. خط کج و کوله‌ای جلوی اسمش می‌کشید که با رمل و اسطرلاب میشد فهمید حسین است. زنگ ظهر را که میزدند مثل همه میرفت و همینطور عصرها. درست است که بمن سلام میکرد. اما معلم‌ها هم لابد هر کدام در حدود من صاحب فضایل و عنوان و معلومات بودند و بهر صورت آنقدر لوله هنگشان آب میگرفت که از یک فراش مدرسه توقع سلام داشته باشند.

اما انگار نه انگار! او هم خودش را یک پا مثل همه میدانست. وعجیب اصراری برای امضا کردن دفتر داشت! بدتر از همه اینکه سرخر معلم‌ها هم بود. منکه از همان اول خرجم را سواکرده بودم و آنها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی خودشان ببندند و هرچه میخواهند بگویند و هر کار میخواهند بکنند. اما او در فاصلهٔ ساعات درس. همچه که معلمها می‌آمدند، می‌آمد توی دفتر. برایشان چای می‌ریخت و آبی بدستشان میداد و بعد همان گوشهٔ اطلاق می‌ایستاد. و معلم‌ها کلافه میشدند. نه می‌توانستند شکلک‌های معلمی‌شان را در حضور او کنار بگذارند و ده دقیقه‌ای خودشان باشند و نه جرأت میکردند باو چیزی بگویند و دست بسرش کنند. بدزبان بود و از عهدهٔ همه‌شان برمی‌آمد. یکی دو بار دنبال نخود سیاه فرستاده بودندش. اما زرنگ بود و فوری کار را انجام میداد و برمی‌گشت. حسابی موی دماغ شده بود. بهر صورت اینقدر بود که چند روزی در ربع ساعت‌های تفریح دیگر قهقههٔ خندهٔ معلم‌ها از در بستهٔ دفتر بیرون نمی‌آمد. حتماً طوفانی در عقب بود. ده سال تجربه این حداقل را بمن آموخته بود که اگر معلم‌ها در ربع ساعتهای تفریح نتوانند بخندند سر کلاس بچه‌های مردم را کتک خواهند زد و اگر خستگی بار علم را بضرب متلک از تن و مغز یکدیگر بیرون نکنند سر کلاس خوابشان خواهد گرفت. این بود که دخالت کردم. یک روز فراش جدید را احضار کردم. اول حال و احوال و بعد چند سال سابقه دارد و چندتا بچه و چقدر می‌گیرد ... که قضیه حل شد. بله سیصد و خرده‌ای حقوق میگرفت. با بیست و پنج سال سابقه‌ای که داشت سیصد تومان پولی نبود. اما در مدرسه‌ای که با سابقه‌ترین معلم‌هایش صد و نود و دو تومان می‌گرفت!... کار از همین جا خراب بود. پیدا بود که معلمها حق دارند او را غریبه بدانند. نه دیپلمی، نه کاغذ پاره‌ای، نه رتبه‌ای و هر چه باشد یک فراش که بیشتر نبود! و تازه قلدر هم بود و حق هم داشت. اول باشاره و کنایه و بعد بصراحت بهش فهماندم که گرچه معلم جماعت اجر دنیایی ندارد اما از او که آدم متدین و فهمیده‌ای است و لابد از «من علمنی حرفاً ...» چیزی شنیده بعید است و از این حرفها ... که یک مرتبه دوید توی حرفم که:

– ای آقا! چه می‌فرمایید? شما نه خودتون اینکاره‌اید و نه اینا رو میشناسید. امروز میخواند سیگار براشون بخرم فردا می‌فرستنم سراغ عرق. من اینها رو میشناسم. شما یک امروز گذارتون باین طرف‌ها افتاده. اما من یک عمر با این جوجه فکلی‌ها کار دارم.

راست می‌گفت. زودتر از همه، او دندانهای مرا شمرده بود. فهمیده بود که در مدرسه هیچکاره‌ام. اما می‌ترسیدم ازین هم پیشتر برود میخواستم کوتاه بیایم ولی مدیر مدرسه بودن و در مقابل فراش پررو ساکت ماندن!.. که خرخر کامیون زغال بدادم رسید. ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم:

– این حرفها قباحت داره. معلم جماعت کجا پولش به عرق میرسه ? حالا بدو زغال آورده‌اند. – و همینطور که داشت بیرون میرفت افزودم:– دو روز دیگه که محتاجت شدند و ازت قرض خواستند با هم رفیق میشید.

و آمدم توی ایوان. در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند و کامیون آمده بود تو و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی میکردند. و راننده کاغذی بدست ناظم داد که نگاهی بآن انداخت و مرا نشان داد که در ایوان بالا ایستاده بودم و فرستادش بالا. کاغذش را با سلام بدستم داد. بیجک زغال بود. رسید رسمی ادارهٔ فرهنگ بود و در سه نسخه و روی آن ورقهٔ ماشین شدهٔ «باسکول» که می‌گفت کامیون و محتویاتش جمعاً دوازده خروار است. اما رسیدهای رسمی ادارهٔ فرهنگ ساکت بودند. جای مقدار زغالی که تحویل مدرسه داده شده بود در هر سه نسخه خالی بود. پیدا بود که تحویل گیرنده باید پرشان کند. همین کار را کردم. اوراق را بردم توی اطاق و با خودنویسم عدد را روی هر سه ورقه نوشتم و امضا کردم و بدست راننده دادم که راه افتاد و از همان بالا به ناظم گفتم:

– اگه مهر هم بایست زد خودت بزن بابا.

و رفتم سراغ کارم و داشتم دربارهٔ فراش جدید فکر میکردم و تند ذهنی و کار کشتگی‌اش؛ و اینکه «چقدر خوب بود اگر دوتا از معلم‌ها تجربه و سابقهٔ او را داشتند و اگر همه در کارمان پختگی او را داشتیم بچه‌های مردم یکساله فیلسوف میشدند ...» که در باز شد و ناظم آمد تو بیجک زغال دستش بود و:

– مگه نفهمیدین آقا ? مخصوصاً جاش رو خالی گذاشته بودند آقا ...

نفهمیده بودم. اما اگر هم فهمیده بودم فرقی نمیکرد. و بهر صورت از چنین کودنی نابهنگامی از جا در رفتم و بشدت گفتم:

– خوب ?



– هیچی آقا... رسمشون همینه آقا. اگه باهاشون کنار نیایید کارمونو لنک میگذارند آقا...

که از جا در رفتم. بچنین صراحتی مرا که مدیر مدرسه بودم در معامله شرکت میداد. و فریاد زدم:

– عجب! حالا سرکار برای من تکلیف هم معین میکنید ?... خاک بر سر این فرهنگ با مدیرش که من باشم! برو ورقه رو بده دستشون گورشون رو گم کنند، پدر سوخته‌ها...

چنان فریاد زده بودم که هیچکس در مدرسه انتظار نداشت. مدیر سر بزیر و پا براهی بودم که از همه خواهش میکردم و پشت سر هر بقال و میرابی تا دم در میرفتم. چون میدانستم اولیای اطفال بیش از بچه‌هاشان محتاج آموختن اینجور آدابند. و حالا ناظم مدرسه داشت بمن یاد میداد که بجای ۹ خروار زغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم و بعد با ادارهٔ فرهنگ کنار بیایم. هی‌هی!...



تا ظهر هیچکاری نتوانستم بکنم جز اینکه چند بار متن استعفانامه‌ام را بنویسم و پاره کنم ... قدم اول را اینجور جلوی پای آدم میگذارند.





۷



بارندگی که شروع شد دستور دادم بخاریها را از هفت صبح بسوزانند، طبق مقررات باید از پانزدهم آذر می‌سوزاندیم و از هشت صبح. ما ده روز هم زودتر شروع کردیم. زغال و هیزم را هر طوری بود می‌گرفتیم و بخاریها را عصر روز قبل می‌چیدند. اوراق باطلهٔ مشق بچه‌ها هم که فراوان بود. فقط یک کبریت لازم داشت ... بچه‌ها همیشه زود می‌آمدند. حتی روزهای بارانی. مثل اینکه اول آفتاب از خانه بیرونشان کرده باشند. یا ناهار نخورده. نمیدانم در مدرسه چه بود که بچه‌ها را باین شوق و ذوق جلب میکرد. هرچه بود مسلماً فرهنگ نبود. مسلما بخاطر معلم‌ها و درس‌هاشان و ناظم و مدیر با جواب سلامهای سربالاشان نبود. خیلی سعی کردم که یک روز زودتر از بچه‌ها مدرسه باشم. اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفس بعلم آلودهٔ بچه‌ها استنشاق کنم. گاهی ظهرها کارم طول میکشید و یک ساعت بعد از ظهر راه می‌افتادم که بروم، مدرسه چنان شلوغ بود که انگار الان موقع زنگ است. همیشه زود می‌آمدند. از راه که میرسیدند دور بخاریها جمع میشدند و گیوه‌هاشان را خشک میکردند. عده‌ای هم ناهار می‌ماندند. و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماندن مسئلهٔ کفش بود. هر که داشت نمی‌ماند. این قاعده در مورد معلم‌ها هم صدق میکرد. اقلا یک پول واکس جلو بودند. باران کوهپایه کار یکی دو ساعت نبود و کوچه‌هایی که از خیابان قیرریز بمدرسه می‌آمد خاکی بود و رفت و آمد بچه‌ها آنرا بصورت تکه راهی درمی‌آورد که آغل را بکنار نهر میرساند که دائماً گل است و آب افتاده و منجلاب. و بدتر حیاط مدرسه بود. بازی و دویدن موقوف شده بود. و مدرسه سوت و کور بود. کسی قدغن نکرده بود. اینجا هم مسئلهٔ کفش بود. پیش ازینها مزخرفات زیادی خوانده بودم دربارهٔ اینکه قوام تعلیم و تربیت بچه چیزها است. بمعلم یا بتخته پاک کن یا بمستراح مرتب یا بهزار چیز دیگر... اما اینجا بصورتی بسیار ساده و بدوی قوام فرهنگ به کفش بود. گیوه توی آب سنگین میشد و اگر تند میرفتی بگل می‌چسبید و از پا درمی‌آمد. گذشته از دستهای چغندر و لباسهای خیس – بمدرسه که میرسیدند – چشم اغلبشان هم سرخ بود. پیدا بود که باز آنروز صبح یک فصل گریه کرده‌اند و در خانه شان علم صراطی بوده است و پدرها بیشتر میراب و باغبان و لابد همه خوش تخم وعیال‌وار. صحبت از ترحم و نوعدوستی نبود. مدرسه داشت تخته میشد. عدهٔ غایب‌های صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی‌توانست درس بدهد. دستهای ورم کرده و سرما زده کار نمی‌کرد. ناظم هم که چوبها را شکسته بود. حتی معلم کلاس اولمان هم میدانست که فرهنگ و معلومات مدارس ما صرفاً تابع تمرین است. مشق و تمرین. ده بار و بیست بار. دست یخ کرده بیل و رنده را نمی‌تواند بکار بگیرد که خیلی هم زمخت‌اند و دست پر کن. این بود که بفکر افتادیم.

فراش جدید واردتر از همهٔ ما بود. یک روز در اطاق دفتر شورا مانندی داشتیم که البته او هم بود. خودش را کم کم تحمیل کرده بود. نان جوانی و پخمگی معلم‌ها را می‌خورد. گفت حاضر است یکی از دم کلفت‌های همسایهٔ مدرسه را وادارد که شن برایمان بفرستد بشرط آنکه ماهم برویم و از انجمن محلی برای بچه‌ها کفش و لباس بخواهیم. معلم کلاس سه مثل ترقه از جا در رفت که «این گدا بازیها کدام است و شأن مدرسه نیست و نزدیک شدن باین جور مجامع وسوسه انگیز است.» و از این جور حرفها ... و لابد اگر مجلس آماده بود از عقب افتادن انقلاب هم چیز‌هایی از برداشت که بخواند. اما مجلس آماده نبود و این بود که احتیاجی بدخالت من پیدا نشد و پیشنهاد را پذیرفتم. اما نه من و نه هیچیک از معلم‌ها تا آنوقت اسمی از انجمن محلی نشنیده بودیم. قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که هفتهٔ آینده جلسه‌شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت مانندی از ما بکنند.

دو روز بعد سه تا کامیون شن آمد. دوتایش را توی حیاط خالی کردیم و سومی را دم در مدرسه؛ و خود بچه‌ها نیمساعته پهنش کردند. با پا و بیل و تخته و هرچه که بدست میرسید. پدر یکی از شاگرد‌ها فرستاده بود. و ناچار سر صف برایش زنده باد کشیدند. و عصر همان روز خود یارو آمده بود و دعوت کرده بود که برای آشنائی با اعضای انجمن در فلان روز و فلان ساعت بفلان خانه برویم.

خود من و ناظم که باید میرفتیم. معلم کلاس چهار را هم با خودمان بردیم. گرچه ترس این بود که او را بجای مدیر بگیرند. اما سیاهی لشکر بجائی بود و قلمبه حرف میزد و آبروی معلم جماعت بود.

خانه‌ای بود که محل جلسهٔ آن شب انجمن بود درست مثل مدرسه دور افتاده و تنها بود و هر چهار دیوارش یک راست از سینهٔ بیابان درآمده بود. آفتاب پریده بود که رسیدیم. در بزرگ آهنی؛ و وارد که شدیم باغ مشجر و درخت‌های خزان کرده؛ و خیابان بندیهای شن ریخته و عمارت کلاه فرنگی مانندی وسط آن . نوکر‌های متعدد و از در رفتیم تو و کلاه و بارانی را بدستشان سپردیم و سرسرا و پلکان و مجسمه‌های گچی اکلیل خورده و چراغ بسر. تاپ تاپ خفه شدهٔ موتور برق از زیر پایمان در میآمد و از وسط دیوارها. لابد برق از خودشان داشتند. قالی‌ها و کناره‌ها را بفرهنگ می‌آلودیم و میرفتیم. مثل اینکه سه تا سه تا رویهم انداخته بودند. اولی که کثیف شد دومی. ببالا که رسیدیم در سالون بود و رفتیم تو. یک حاجی آقا با تنبان سفید و خشتک گشاد نماز می‌خواند. وقتی سر از سجده برداشت یک قبضه ریشش را هم دیدیم و صاحبخانه با لهجهٔ غلیظ یزدی باستقبالمان آمد. همراهانم را معرفی کردم و لابد خودش فهمید مدیر کیست، چراغها همه با هم چشمک میزدند و تحمل آنهمه جنس را برای ما از فرهنگ در آمده‌ها آسان میکردند. چای آوردند. خیلی کمرنگ و توی استکان با گیره‌های نقرهٔ مینا کاری. نصف آنرا هم نتوانستم فرو بدهم. سیگار را چاق کردم و با صاحبخانه از قالی‌هایش حرف زدم. تاجر قالی بود. قالی هر چه بیشتر پا بخورد بهتر باب صادرات است و ناچار حرف ببازار صادرات کشیده بود که حاجی آقا از عرش برگشت. بلند شد و شلوارش را جلوی روی ما بپا کشید و آل و اوضاعش را درست جابجا کرد و «مساکم الله بالخیر» و از این اداها. معلم کلاس چهارم هم پابپایش میآمد و گرم اختلاط شدند. ناظم به بچه‌هایی میماند که در مجلس بزرگترها خوابشان می‌گیرد و دلشان هم نمی‌خواهد دست بسر شوند.

سر اعضای انجمن باز شده بود. بسته باحترامی که بهر کس میگذاشتند میشد فهمید که چکاره است. حاجی آقا صندوقدار بود. و آنکه رییس انجمن بود اسمش را در عنوان روزنامه‌های نمیدانم چند سال پیش بخاطر آوردم. منتظر الوزاره‌ایی بود که حالا دل خودش را به بله قربانهای اعضاء انجمن محلی خوش کرده بود و رتق و فتق امور آب و زباله و برق محل. و حتماً خیلی باد میکرد که اداره کنندگان مدرسهٔ محل بخدمتش رسیده‌اند. باین فکر افتادم که چه خوب بود اگر همهٔ وزراء مثل او قناعت می‌کردند و وزارتخانه‌هاشان را سر کوچه و برزنشان باز میکردند. بلند و کوتاه و پیر و جوان پانزده نفری آمدند. هی بتمام قد بلند شدیم و نشستیم. من و ناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و معلم کلاس چهار عین خولی وسطمان نشسته بود. اعضای انجمن هرکدام تکیه کرده به مال و ثروت و خانهٔ ییلاقی‌شان می‌نشستند. اغلب بلهجه‌های ولایتی حرف میزدند و رفتار ناشی داشتند. حتی یک کدامشان نمی‌دانستند دست و پاهایشان قایم فین میکردند و زل زل بما نگاه میکردند. درست مثل اینکه وزارتخانهٔ دواب سه تا حیوان تازه برای باغ وحش محله‌شان وارد کرده. یکیشان که جوان‌تر بود و عینک داشت درست شکل میمون بود که با عینک زدن خودش ادای آدمها را درآورده.

جلسه که رسمی شد صاحب خانه معرفی‌مان کرد و شروع کردند. تصویب صورت جلسهٔ قبل و غایب‌ها نسخه بدل مجلس شورا. چنان جدی گرفته بودند که گاهی یادم میرفت کجا هستم و قبل از همه صحبت از دزدی شد که پریشب خانهٔ فلانی را زده و بهمین علت غایب است و ناچار باید تقاضای تأسیس کلانتری بکنند یا دست کم گشت شبانه بخواهند. و بعد از آب چاهها که ته کشیده و از کارخانهٔ برقی که قرار بود به شراکت تأسیس کنند و چاه عمیقی که صاحبخانه می‌خواست بزند و بعد شور در این مسئله شروع شد که فلانی خانه‌اش را به یک آمریکایی داده و اجاره که سرآمد آب و برق و تلفن را بی هیچ خرج و زحمتی تا کنار تخت خوابش آورده و جنبش حسد آمیز حضار و استغفار حاجی آقا و ... همینطور یکساعت درست حرف زدند و بمهام امور رسیدگی کردند و حاجی آقا تسبیح انداخت و آنکه عینک زده بود دیگر اداهای آدمها را هم درآورد و من و معلم کلاس چهار سیگار کشیدیم. انگار نه انگار که ما هم بودیم. نوکرشان که آمد استکانها را جمع کند چیزی روی جلد اشنو نوشتم و برای صاحبخانه فرستادم که یکمرتبه بصرافت ما افتاد و اجازه خواست و:

– آقایان عرایضی دارند. بهتر است کارهای خودمان را بگذاریم برای بعد.

مثلاً می‌خواست بفهماند که نباید همهٔ حرفها را در حضور ما زده باشند. و اجازه دادند و معلم کلاس چهار شروع کرد که «بله طبق اظهار تمایل خود آقایان خدمت رسیدیم ...» و اینکه هر چه باشد ما هم زیر سایهٔ آقایانیم و تصدیق میفرمایید که خوش آیند نیست آقازاده‌ها همدرس بچه‌هایی باشند که نه کفش دارند و نه کلاه و اینکه از مراتب نوعدوستی آقایان مطلعیم و تشکر از کامیونهای شن و همه را غرا و برا و درست مثل یک مدیر کل. میدانست برای چه آورده‌ایمش. و بعد هم ناظم از چرت درآمد و چیزهایی را که از حفظ کرده بود گفت و التماس دعا و کار را آنقدر خراب کرد که فقط «امن یجیب»ش مانده بود. نزدیک بود دوران بزنند و بزور رودرواسی دست به جیب‌ها بکنند که من از جا دررفتم. تشری به ناظم زدم که گدا بازی را بگذارد کنار و حالیشان کردم که صحبت از تقاضا نیست و گدایی. بلکه مدرسه دور افتاده است و فرهنگ گرفتار و مستراحها بی در و پیکر و ازین اباطیل... و چه خوب شد که عصبانی نشدم. آنکه ادای عینک زدن را درمی‌آورد بدادم می‌رسید. تا می‌خواستم عصبانی بشوم نگاهی باو می‌کردم. یک ربع ساعت هم من حرف زدم و قرار شد فردا عصر پنج نفرشان بیایند مدرسه وارسی و اگر احتیاجاتی داشتیم که از عهدهٔ فرهنگ خارج بود آنوقت خودشان میدانند. و تشکر و اظهار خوشحالی و درآمدیم.

در تاریکی بیابان هفت تا سواری پشت دیوار خانه ردیف بود و راننده‌ها توی یکی از آنها جمع شده بودند و اسرار حرمسراهای اربابهاشان را برای هم فاش میکردند. ما تا جادهٔ اتوبوس رو قدم زنان رفتیم. یک سیگار دیگر به معلم کلاس چهار دادم تا در نور کبریت توی صورتش دنبال چیزی بگردم. اما چیزی نبود. در صورتش آنچه می‌جستم نبود. در آن جلسه نه تنها شکلک معلمی را از صورتش برداشته بودند بلکه همهٔ طمطراق هیکل مدیر کلی‌اش را هم گرفته بودند. هیچ چیز ازو نمانده بود. یعنی خود من هم عین این حالت را داشتم? عین این بی حالتی را? و همین صورت پراز خالی را ? بله. آخر چرا رفتم ? چون کره خرهای مردم بی کفش و کلاه بودند؟ بمن چه؟ مگر من در بی کفش و کلاهی‌شان مقصر بوده‌ام؟ مرا چه باین گدایی‌ها؟ – «می‌بینی احمق؟ مدیر مدرسه هم که باشی باید شخصیت و غرورت را لای زرورق به پیچی و طاق کلاهت بگذاری که اقلا نپوسد. و یا توی پارچهٔ سبز بدوزی و روی سینه‌ات بیاویزی که دست کم چشمت نزنند. حتی اگر بخواهی یک معلم کوفتی باشی – نه چرا دور میروی ? حتی اگر یک فراش ماهی نود تومانی باشی باید تا خرخره توی لجن فرو بروی. اینجا هم راحت نیستی. نوکر دولت خاک بر سر! چه می‌گویی ?»

و سر راه از روی تودهٔ آجر و آهک و سیمان می‌گذشتیم. پیشقراولان اهالی محترم آینده. نمیدانم آهی کشیدم یا چیزی گفتم که هر دو متوجه شدند. ناظم گفت:

– دیدید آقا چطور باهامون رفتار کردند ? با یکی از قالیهایش آقا تمام مدرسه رو میخرید.

میخواست روضه خوانی‌های خودش را جبران کند. گفتم:

– تا سر و کارت با الف ب است بپا قیاس نکنی. خودخوری میاره.

و معلم کلاس چهار گفت:

– اگه فحشمون هم میدادند من باز هم راضی بودم. باید واقع بین بود. خدا کنه پشیمون نشند.

بعد هم مدتی درد دل کردیم و تا اتوبوس برسد و سوار بشویم معلوم شد که معلم کلاس چهار با زنش متارکه کرده و مادر ناظم را سرطانی تشخیص داده‌اند. و بعد هم شب بخیر...

دو روز تمام مدرسه نرفتم. خجالت می‌کشیدم توی صورت یک کدامشان نگاه کنم. و در همین دو روز همان حاجی آقا با سه نفرشان آمده بودند مدرسه وارسی و صورت برداری و ناظم می‌گفت حتی بچه‌هایی که کفش و کلاه داشتند پاره پوره آمده بودند. و هشتاد دست کفش و لباس. و از روز چهارم فراش جدید را هر روز با ده تا از بچه‌ها زنگ آخر مرخص میکردیم که میرفتند سراغ حجرهٔ حاجی آقا و از روز بعد تعداد گالش‌های تک پوش زیاد میشد. خیاط هم اندازه‌هاشان را گرفته بود و قرار بود ده روزه لباسها آماده بشود. روزهای بعد احساس کردم زنهایی که سر راهم لب جوی آب ظرف می‌شستند سلام می‌کنند و یکبار هم دعای خیر یکیشان را از عقب سر شنیدم. اما چنان از خودم بدم آمده بود که رغبتم نمی‌شد به کفش و لباسهاشان نگاه بکنم. قربان همان گیوه‌های پاره! بله، نان گدایی فرهنگی را نو نوار کرده بود.





۸



تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که یک روز صبح یکی از اولیاء اطفال آمد. که سلام علیکم و حال شما چطور است و دست دادیم و نشست و دست کرد توی جیب بغلش و شش تا عکس در آورد گذاشت روی میزم. شش تا عکس زن لخت. لخت لخت و هرکدام بیک حالت و در هر حالت هزار عور و اطوار. یعنی چه ? نگاه تندی باو کردم. آدم مرتبی بود. اداری مانند. یا دلال ملک. گاهی ازین جور عکس‌ها دیده بودم اما یادم بود که هیچوقت نخواسته بودم دنیای خیالم را با این باسمه‌های فرمایشی مکدر کنم که بعنوان فعل معین توی جیب هر آدم کودن یا عنینی هست. کسر شأن خودم میدانستم که این گوشه از زندگی را طبق دستور عکاس باشی فلان جنده خانهٔ بندری ببینم. بهمین علل همیشه این جور عکس‌ها را بهمان چشم دیده‌ام که چنگک دکان قصابی را. تا خوراک ذهن را بآن بیاویزی. اما حالا یک مرد اطو کشیدهٔ مرتب بود و شش تا از همین عکس‌ها را روی میزم پهن کرده بود و بانتظار آنکه وقاحت عکسها چشمهایم را پر کند داشت سیگارش را چاق میکرد گیری کرده بودم! هرگز فکر نمی‌کردم مدیر مدرسه که باشی دچار چنین دردسرهایی بشوی. حسابی غافلگیر شده بودم. حتی آنروز که آن پاسبان ریزه و باریک بشکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکه‌ها را شکسته‌ایم کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خط‌کش کف پایش بزند؛ حتی آنروز تعجبی نکردم. چون بهر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و میگفت «خدا شلاق رو واسهٔ چی آفریده ?» این‌قدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت میدانست. این بود که تعجبی نداشت. اما این دیگر که بود و از کجا آمده بود ?.. حتماً تا هر شش تای عکس‌ها را ببینم بیش از یک دقیقه طول کشید. همه از یک نفر بود. باین فکر گریختم که الان هزارها یا میلیون‌ها نسخهٔ آن توی جیب چه جور آدمهایی است و در کجاها و چقدر خوب بود که همهٔ این آدمها را می‌شناختم یا می‌دیدم؛ که دود سیگار یارو دماغم را انباشت. پیش ازین نمیشد گریخت. یارو با تمامی وزنهٔ وقاحتش جلوی رویم نشسته بود. سیگاری آتش زدم و چشم باو دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتک کاری هم آماده است. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه‌گاهی برای جسارتی که می‌خواست بخرج دهد میجست. عکس‌ها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع می‌کنند پرسیدم:

– خوب، غرض ?

و صدایم توی اتاق پیچید. پیدا بود که اگر محکم نمی‌آمدم یا رو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود. حرکتی از روی بیچارگی بخودش داد و همهٔ جسارتها را با دستش توی جیبش کرد و آرام‌تر از آنچیزی که با خودش تو آورده بود گفت:



– چه عرض کنم ?.. از معلم کلاس پنجتون بپرسید.

که راحت شدم و او شروع کرد باینکه «این چه فرهنگی است؟ خراب بشود. وا اسلاما! پس بچه‌های مردم بچه اطمینانی بمدرسه بیایند?» و از این حرفها ... راست می‌گفت. دروغ هم می‌گفت.

خلاصه اینکه معلم کاردستی کلاس پنجم این عکسها را داده به پسر آقا تا آنها را روی تخته سه لایی بچسباند و دورش را سمباده بزند و بیاورد. باقی مطلب هم روشن بود. یا او پدری است وسواسی که بهر گوشهٔ کار بچه‌اش سر میکشد و بزودی او را از دست آقا بالا سریهای خودش فراری خواهد کرد یا بچه‌اش از آن عزیز دردانه‌ها است که آب بی‌اجازهٔ پاپا و مامان نمی‌خورند. فرق نمی‌کرد. بهر صورت معلم کلاس پنج بیگدار بآب زده بود. و حالا چه بکنم؟ باو چه جواب بدهم؟ بگویم معلم را اخراج خواهم کرد? که نه می‌توانم و نه لزومی دارد. او چه بکند? پیدا بود که در هیچ خانه‌ای و در هیچ گوشه‌ای از شهر کسی را ندارد که باین عکسهای روی کاغذ دلخوش کرده. ولی آخر چرا اینطور? یعنی اینقدر احمق است که حتی شاگردهایش را نمی‌شناسد ? آنهم شاگردی را که چنین عکسهایی را بدستش میدهند؟... پاشدم ناظم را صدا کنم. خودش آمده بود بالا توی ایوان منتظر ایستاده بود. همیشه همینطور بود. من آخرین کسی بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر میشدم. اگر خودشان می‌توانستند سروسامانی بآن بدهند که (بهتر یا بدتر) من اصلا از آن مطلع هم نمیشدم. اما اگر کارشان بمن میکشید پیدا بود که تویش درمانده‌اند ... آمد تو. حضور این ولی طفل گیجهم کرده بود که چنین عکس‌هایی را از توی جیب پسرش – و لابد بهمین وقاحتی که آنها را روی میز من ریخت – درآورده بود. وقتی فهمید هر دودرمانده‌ایم سوار بر اسب شد که اله می‌کنم و بله می‌کنم. در مدرسه را می‌بندم، وزیر فرهنگ را استیضاح می‌کنم و ازین جفنگیات... حتماً نمیدانست که اگر در هر مدرسه بسته بشود در یک اداره بسته شده است. می‌خواست نان امثال خودش را ندانسته آجر کند. باز از مسلمانی حرف زد. از مقام معلم، از مهد الی اللحد. و از خیلی دهن پر کن‌های دیگر. اما من تا او بود نمی‌توانستم فکرم را جمع کنم. می‌خواست پسرش را بخواهیم تا شهادت بدهد و روبرو‍ کند و چه جانی کندیم تا حالیش کردیم که پسرش هرچه خفت کشیده بس است و وعده‌ها دادیم که معلمش را دم خورشید کباب کنیم و از نان خوردن بیندازیم. یعنی اول ناظم شروع کرد که از دست او دل پری داشت و منهم دنالش را گرفتم. برای دک کردن او چاره‌ای جز این نبود. و بعد که رفت ما دو نفری ماندیم با شش تا عکس زن لخت که قلم انداز‌های آنروزم ستر عورتشان شده بود.

حواسم که جمع شد بناظم سپردم صدایش را در نیاورد و یک هفتهٔ تمام مطلب را با عکس‌ها توی کشوی میزم قفل کردم و بعد پسرک را خواستم. نه عزیزدردانه مینمود و نه هیچ جور دیگر. تا بالغ شدن هم هنوز سه چهار سالی کار داشت. سفیدرو بود و کوتاه تر از سنش شانه‌اش فقط دو انگشت از میز بلندتر بود. داد میزد از خانوادهٔ عیالواری است. کم خونی و فقر غذایی. دیدم معلمش زیاد هم بد تشخیص نداده یعنی زیاد بیگدار بآب نزده گفتم:



– خواهر برادر هم داری?

– آ... آ... آقا داریم آقا.

– چند تا ?

– آ... آقا چهار تا آقا.

– عکس‌ها رو خودت به بابات نشون دادی ?

– بخدا نه آقا... بخدا قسم...

– پس چطور شد ?

و دیدم دارد از ترس قالب تهی می‌کند. گرچه چوب‌های ناظم شکسته بود اما ترس او از من که مدیر باشم و از ناظم و از مدرسه و از تنبیه سالم مانده بود. از خود ناظم مدرسه هم ساق و سالم‌تر. ناچار باید خیالش را راحت میکردم.

– نترس بابا. کاریت ندارم. تقصیر آقا معلمه که عکس‌ها رو داده... تو کار بدی نکردی باباجان. فهمیدی ؟ اما میخواهم ببینم چطور شد که عکس‌ها دست بابات افتاد.

– آ ... آ.. آخه آقا ... آخه...

میدانستم که باید کمکش کنم تا بحرف بیاید. اما از جاسوس بازی خوشم نمی‌آمد و محاکمه بازی. آنهم با بچه‌ای که خون توی صورتش نبود. نمیخواستم قضیه جوری بشود که خودم احساس کنم دارم از بچهٔ مردم زیر پاکشی می‌کنم. همین‌ها را هم که نمی‌شد باو گفت. ناظم توی بچه‌ها مأمور هم داشت که شناخته بودمشان اگر این کار را هم باو واگذار می‌کردم همان روز اول خلاص شده بودیم. ناچار باید حرف بزنم. گفتم:

– میدونی بابا ؟ عکس‌هام چیزی بدی نبود. تو خودت فهمیدی چی بود ?

– آخه آقا.... نه آقا.... خواهرم آقا ... خواهرم میگفت ...

– خواهرت از تو کوچکتره ?

– نه آقا. بزرگتره. می‌گفتش که آقا ... میگفتش که آقا ... هیچی سر عکس‌ها دعوامون شد.

دیگر تمام بود. عکس‌ها را بخواهرش نشان داده بود که لای دفترچه‌هایش پر بوده از عکس آرتیستها. باو پز داده بوده. اما حاضر نبوده حتی یکی از آنها را بخواهرش بدهد. آدم مورد اعتماد معلم باشد و چنین خبطی بکند ? و تازه جواب معلم را چه بدهد ؟ ناچار خواهره او را لو داده بوده و پدر که هیچ همچه عادتها نداشته بساط اورا شبانه گشته و عکس‌ها را پیدا کرده و کتک مفصل؛ و هردومان خلاص شدیم.

بعد ازو معلم را احضار کردم. علت احضار را میدانسست. و داد میزد چیزی ندارد بگوید. و پس از یک هفته مهلت هنوز از وقاحتی که من پیدا کرده بودم تا از آدم خلع سلاح شده‌ای مثل او دست برندارم در تعجب بود. راستش کمی خجالت کشیدم. ولی چاره نبود. باید یک جوری سر قضیه را بهم می‌آوردم. اول خیالش را دربارهٔ پسرک راحت کردم که تقصیری نداشته و بعد گفتم نشست و سیگار تعارفش کردم و این قصه را برایش گفتم که در اوایل تأسیس وزارت معارف یک روز بوزیر خبر میدهند که فلان معلم با فلان بچه روابطی دارد. وزیر فوراً او را میخواهد و حال و احوال و اینکه چرا تا بحال زن نگرفته و ناچار تقصیر گردن بی پولی می‌افتد که فلانقدر باو کمک کنند تا عروسی راه بیندازد و خود او را هم دعوت کند و قضیه بهمین سادگی تمام میشود. و بعد گفتم که خیلی جوانها هستند که نمی‌توانند زن بگیرند و وزرای فرهنگ هم اینروز‌ها گرفتار مصاحبه‌های روزنامه‌ای و رادیویی هستند و شرفیابی و پذیرایی و بهر صورت گرفتاریشان از آن عهدها بیشتر است. اما در نجیب خانه‌ها که باز است و ازین مزخرفات... و همدردی و دلسوزی و نگذاشتم حتی یک کلمه حرف بزند. بعد هم عکس‌ها را که توی پاکت گذاشته بودم بدستش دادم و وقاحت را با گفتن این جمله بحد اعلا رساندم که:

– اگه بتخته نچسبونید ضررشون کمتره.





۹



تا حقوقم به لیست ادارهٔ فرهنگ منتقل بشود سه ماه طول کشید. و چقدر ازین تأخیر خوشحال میتوانستم باشم! چون در همین مدت بود که یک بار حسابدار فرهنگ همهٔ حقوق معلم‌ها و فراش‌ها و آقا مدیرها را با حقوق همان رئیس فرهنگ و همهٔ اضافات خارج از مرکز و حق اولاد و تأهل جیره خورهای دولت را برداشت و رفت. فرهنگی های گداگشنه و خزانهٔ خالی و دستهای از پا درازتر! می‌گفتند پنجاه شصت هزار تومانی بوده. حتم دارم که در قلمرو فرهنگ محل در آنروزها خیلی از خانه‌ها چای صبحشان راقطع کردند. اما خوبیش این بود که در مدرسهٔ ما فراش جدیدمان پولدار بود و بهمه‌شان قرض داد. کم کم بانک مدرسه شده بود. از ماهی سیصد و خرده‌ای تومان که می‌گرفت پنجاه تومانش را هم خرج نمیکرد. نه سیگار می‌کشید و نه اهل سینما بود و نه برج دیگری داشت. ازین گذشته باغبان یکی از دم کلفت‌های همان اطراف بود و باغی و دستگاهی و سور و ساتی و لابد آشپزخانهٔ مرتبی. بی‌خود تسبیح نمی‌انداخت ... حرمت پولی که داشت مدتها بود گودال میان او و معلم‌ها را پر کرده بود. چیزی نپرسیدم اما پیدا بود که منفعت هم ازشان نمی‌گرفت. این بود که بمعلم‌های ما زیاد سخت نگذشت. و خیلی زود فهمیدند که یک فراش پولدار خیلی بیشتر بدرد می‌خورد تا یک مدیر بی بو و خاصیت. این از معلم‌ها. حقوق مرا هم که هنوز از مرکز میدادند. دیگران هم لابد همین‌جور ها با تأخیر حقوق ساختند. چون آب هم از آب تکان نخورد. یارو یک لقمه نان شد و سگ خورد و تا بیست و پنج روز بعد که تحقیقات بشود و از وزارت دارایی حوالهٔ مجدد برسد باز هم مثل سابق کلاسها دایر بود و احکام امضا میشد و ماشین نویس‌های اداره صبح تا ظهر ترق و تورق میکردند و دفترهای اندیکاتور ورق بورق سیاه میشد. فقط هروقت رییس فرهنگ را می‌ دیدی عرق‌ریزان از راه رسیده بود و در خزانه داری کل چنان کرده بود و بوزیر چنین گفته بود.

با حقوق ماه بعد اسم مرا هم به لیست اداره منتقل کردند. درین مدت خودم برای خودم ورقهٔ انجام کار مینوشتم و امضا میکردم و میرفتم از مدرسه‌ای که قبلا در آن درس میدادم حقوقم را میگرفتم. مدیر شدنم اقلا این حسن را که داشت! اینکه بتوانی خودت را با امضای خودت بدستگاه صندوق معرفی کنی که متصدیانش حتماً باندازهٔ عمله اکرهٔ عدل الهی سخت گیرند. باید جیره خور دولت بود تا قدر این مزیت را شناخت! شاید هم علت بزرگ اینکه مدارس هیچوقت بی مدیر و آقا بالاسر نمی‌مانند همین باشد. اما این هم بود که حسابدار آن مدرسه سواد درستی نداشت و تا آمد ملتفت بشود که انجام کار بامضای خودم است – حقوقم را منتقل کرده بودند هر قدر که سیر کاغذبازیهای اداره کند بود از انتقال ذهن حسابدار آن مدرسه که تندتر بود!

سرو صدای حقوق که بلند میشد معلم‌ها مرتب میشدند و کلاسها ماهی سه چهار روز کاملا دایر بود. تا ورقه‌های انجام کار را بدستشان بدهم. غیر از همان یک بار – در اوایل کار – که برای معلم حساب پنج و شش قرمز توی دفتر گذاشتیم دیگر با مداد قرمز کاری نداشتیم و خیال همه‌شان راحت بود. اما هرچه باشد حقوق یکماهشان بسته بیک امضا بود. و این امضا گرچه بدست مدیری مثل من حتماً عقب نمی‌افتاد اما آخر منهم آدمی بودم مثل همهٔ آدمها و ممکن بود یکهو دنگم بگیرد و بایک کدامشان در بیفتم. لابد این حسابها را میکردند که همیشه دو سه روز پیش از موعد حقوق مرتب میشدند.

وقتی برای گرفتن حقوقم باداره رفتم چنان شلوغی بود که بخودم گفتم کاش اصلا حقوقم را منتقل نکرده بودم. سر ظهر بود و زن و مرد از سر و دوش هم بالا میرفتند. درست مثل دکان نانوایی‌های زمان جنگ. اگر ول میکردی و میرفتی که نمی‌شد. پای صندوق مواجب بزرگواری و عزت نفس یا کوچکترین تأخیر گناهانی است که کفاره‌اش نقره داغ است. تازه مگر مواجب بگیر دولت چیزی جز یک انبان گشادهٔ پای صندوق است ؟.. و اگر هم میماندی با آن شلوغی باید تا دو بعد از ظهر سرپا بایستی. هی سیگار کشیدم و هی بانتظار آرام شدن جنجال قدم زدم و هی بسلام این و آن جواب دادم. همهٔ جیره‌خورهای اداره بو برده بودند که مدیرم. و لا بد آنقدر ساده لوح بودند که فکر کنند روزی گذارشان بمدرسهٔ ما بیفتد. همان روز فهمیدم که از هر سه نفرشان یکی نصف حقوقش را پیش خور کرده یا مساعده گرفته. یا قالی و سماور قسطی خریده و سفته‌ای داشته که باید از حقوقش کم بگذارند. حسابدار قبلی هم که زده بود بچاک و حسابها در هم شده بود. الم صراطی بود. دنبال سفته‌ها می‌گشتند؛ به حسابدار قبلی فحش میدادند؛ التماس میکردند که این ماه را ندیده بگیرید و همه حق و حساب‌دان شده بودند و یکی که زودتر از نوبت پولش را میگرفت صدای همه درمی‌آمد. آنروز رعایت ادب چنان کلافه‌ام کرد که پیه دو سه روز تأخیر حقوق را بتنم مالیدم. اما بدی کار این بود که در لیست حقوق مدرسه بزرگترین رقم مال من بود. درست مثل بزرگترین گناه در نامهٔ اعمال. دو برابر فراش جدیدمان حقوق میگرفتم. از دیدن رقمهای مردنی حقوق دیگران چنان خجالت کشیدم که انگار مال آنها را دزدیده‌ام. دو ساعت تمام قدم زدم و همه را بر خودم مقدم داشتم شاید کفاره‌ای داده باشم. و در تمام آن دو ساعت حتی یک‌بار باین فکر نیفتادم که آخر آنهای دیگر ثلث سابقهٔ ترا هم ندارند و نصف ورق پاره‌هایی را که لوله کرده‌ای و نمیدانی در کدام پستوی زندگی‌ات تپانده‌ای! این جور فلسفه بافی‌ها را حالا برای خودم می‌کنم. آنروز فقط این را احساس میکردم که وقتی دیگران آنقدر ناچیز حقوق میگیرند – جیره‌خور گمنام دولت هم که باشی نمی‌توانی خودت را مسئول ندانی. این بود نمیتوانستم خودم را راضی کنم. و تازه خلوت که شد و ده پانزده تا امضا که کردم صندوقدار چشمش بمن افتاد و بایک دنیا معذرت ششصد تومان پول دزدی را گذاشت کف دستم ... مرده شور!





۱۰



هنوز برف اول روی زمین بود که یک روز عصر معلم کلاس چهار رفت زیر ماشین. زیر یک سواری. مثل همهٔ عصرها من مدرسه نبودم. دم غروب بود که فراش قدیمی مدرسه دم در خانه‌مان خبرش را آورد. که دویدم بطرف لباسم و تا حاضر بشوم میشنیدم که دارد قضیه را برای زنم تعریف میکند. – عصر مثل هر روز از مدرسه درآمده و با یک نفر دیگر از معلم‌ها داشته میرفته که ماشین زیرش می‌گیرد. ماشین یکی از امریکایی‌ها که تازگی در همان حوالی خانه گرفته بود تا آب و برق را با خودش بمحل بیاورد. – باقیش را از خانه که درآمدیم برایم گفت: – گویا یارو خودش پشت فرمان بوده و بعد هم هول شده و در رفته. بچه‌ها خبر را بمدرسه برگردانده‌اند و تا فراش و زنش برسند جمعیت و پاسبانها سوارش کرده بوده‌اند و فرستاده بوده‌اند مریضخانه. اما از خونی که روی اسفالت بوده و دورش را سنگ‌چین کرده بوده‌اند لابد فقط لاشه‌اش به مریضخانه رسیده... به اتوبوس که رسیدم دیدم لاک پشت سواری است. فراش را مرخص کردم و پریدم توی تاکسی.

اول رفتم سراغ پاسگاه جدید کلانتری که بدرخواست انجمن محلی باز شده بود. همان تازگی‌ها و در حوالی مدرسه. والسلام علیک !...

کشیک پاسگاه همان پاسبانی بود که آمده بود مدرسه و خودش پسرش را فلش کرده بود. تعارف و تکه پاره و از پرونده مطلع بود. اما پرونده تصریحی نداشت که راننده که بوده. گزارش پاسبان گشت و علامت انگشت و شمارهٔ دفتر اندیکاتور پاسگاه و همهٔ امور مرتب. اما هیچکس نمیدانست عاقبت چه بسر معلم کلاس چهار ما آمده است. کشیک پاسگاه همینقدر مطلع بود که درین جور موارد «طبق جریان اداری» اول میروند سر کلانتری بعد دایرهٔ تصادفات و بعد بیمارستان. اگر آشنا در نمی‌آمدیم کشیک پاسگاه مسلماً نسینگذاشت به پرونده نگاه چپ هم بکنم. احساس کردم که میان اهل محل کم کم سرشناس شده‌ام. و از این احساس خنده‌ام گرفت و با همان تاکسی راه افتادم. دنبال همان «جریان اداری» ... و ساعت هشت دم در بیمارستان بودم. اگر سالم هم بود و از چهار و نیم تا آن وقت شب این جریان اداری را طی کرده بود حتماً یک چیزیش شده بود. همان‌طور که من یک چیزیم میشد. روی در بیمارستان نوشته بود: «از ساعت ۷ ببعد ورود ممنوع» و در خیلی بزرگ بود و بوی در مرده‌شوخانه را میداد. در زدم. از پشت در کسی همین آیه را صادر کرد. دیدم فایده ندارد و باید از یک چیزی کمک بگیرم. از قدرتی، از مقامی، از هیکلی؛ از یک چیزی. صدایم را کلفت کردم و گفتم: «من ...» می‌خواستم بگویم من مدیر مدرسه‌ام. ولی فوراً پشیمان شدم. یارو لابد می‌گفت مدیر مدرسه کدام سگی است؟ هرچه بود دربان چنان در بزرگی بود و سرجوخهٔ کشیک پاسگاه تازه تأسیس شدهٔ کلانتری که نبود تا ترهٔ مدیر مدرسهٔ محله‌اش را خرد کند! این بود که با اندکی مکث و طمطراق فراوان جمله‌ام را اینطور تمام کردم:

– .. بازرس وزارت فرهنگم.

که کلون صدایی کرد و لای در باز شد. قیافه‌ام را هم به تناسب صدایم عوض کرده بودم. در بازتر شد. یارو با چشمهایش سلام کرد. و روپوش ارمکش را کشید کنار. هیچ چیز دیگرش را ندیدم. رفتم تو و با همان صدا پرسیدم:

– این معلم مدرسه که تصادف کرده...

تا آخرش را خواند. یکی را صدا زد و دنبالم فرستاد که طبقهٔ فلان اطاق فلان. پنج شش تا کاج تک و توک وسط تاریکی پیدا بود. اما از هیچ کدامشان بوی صمغ بر نمی‌آمد. فقط بوی کافور در هوا بود. خیلی رقیق. از حیاط به راهرو و باز به حیاط دیگر که نصفش را برف پوشانده بود و من چنان میدویدم که یارو از عقب سرم هن هن میکرد. نفهمیدم لاغر بود یا چاق. یعنی ندیدم، اما هن هن میکرد. لذت میبردم که یکی از این آدمهای بلغمی مزاج «این نیز بگذرد»ی را بدوندگی واداشته‌ام. طبقهٔ اول و دوم و چهارم. چهار تا پله یکی. راهرو تاریک بود و پر از بوهای مخصوص بود و ساعت بالای دیوار سر هشت و ربع درجا میزد. چرق و چورق! و نعل کفش‌های من روی آجرفرش راهرو جوابش را میداد. خشونت مأموری را پیدا کرده بودم که سراغ خانهٔ کسی میرود تا جلبش کند. حاضر بودم توی گوش اولین کسی بزنم که جلویم سبز بشود و نه بگوید. از همه چیز برای ایجاد خشونت کمک میگرفتم. حتی در ذهن سری بآن شب زدم و آن جلسه و آن «امن یجیب» خواندن‌ها و آن وازدگی. دیگران خانه میساختند تا اجاره‌اش را به دولار بگیرند و معلم کلاس چهار مدرسهٔ من زیر ماشین مستأجرهاشان برود و من آنوقت شب سراغ بدبختی ناشناسی بروم که هیچ دستی در آن ندارم. در همان چند لحظه‌ای که زیر در جای ساعت بانتظار راهنما ایستاده بودم اینها از فکرم گذشت. یعنی اینها را باصرار از ذهنم گذراندم که یارو رسید. هن هن کنان. دری را نشان داد که هل دادم و رفتم تو. بو تندتر بود و تاریکی بیشتر. تالاری بود پر از تخت و جیر جیر کفش و خرخر یک نفر. دور یک تخت چهار نفر ایستاده بودند. حتماً خودش بود. پای تخت که رسیدم احساس کردم همهٔ آنچه از خشونت و تظاهر و ابهت بکمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد. همهٔ راه را دویده بودم. نفسم بند آمده بود و پایم می‌لرزید. و اینهم معلم کلاس چهار مدرسه‌ام. سنگین و باشکم برآمده دراز شده بود. انگار هیکل مدیرکلی‌اش را از درازا لای منگنه فشرده‌اند. خیلی کوتاهتر از زمانی که سرپا بود بنظرم آمد. صورت و سینه‌اش از روپوش چرکمرد بیرون بود. زیر روپوش آنجا که باید پای راستش باشد برآمده بود. باندازهٔ یک متکا. خون را تازه از روی صورتش شسته بودند که کبود کبود بود درست برنگ جای سیلی روی صورت بچه‌ها. مراکه دید لبخند زد و چه لبخندی! شایدم میخواست بگوید مدرسه‌ای که مدیرش عصرها سرکار نباشد باید همین جورها هم باشد. اما نمی‌توانست حرف بزند. چانه‌اش را با دستمال بسته بودند. همانطور که چانهٔ مرده را می‌بندند. اما خنده توی صورت او بود و روی تخت مرده‌شوخانه هم نبود. خنده‌ای که بجای لکه‌های خون روی صورتش خشک شده بود. درست مثل آب حوض که در سرمای قوس اول آهسته آهسته می‌لرزد. بعد چین برمیدارد، بعد یخ میزند. خنده توی صورت او همینطور لرزید و لرزید و لرزید تا یخ زد. «آخر چرا تصادف کردی ?...» مثل اینکه سؤال را ازو کردم. اما وقتی دیدم نمی‌تواند حرف بزند و بجای هر جوابی همان خندهٔ یخ بسته را روی صورت دارد خودم را بعنوان او دم چک گرفتم:– «آخر چرا ? چرا این هیکل مدیر کلی را با خودت اینقدر این‌ور و آن‌ور بردی تا بزنندت ؟ تا زیرت کنند ? مگر نمیدانستی که معلم حق ندارد اینقدر خوش هیکل باشد ? آخر چرا اینقدر چشم پر کن بودی ? حتی کوچه را پر میکردی. سد معبر میکردی. مگر نمیدانستی که خیابان و راهنما و تمدن و اسفالت همه برای آنهائی است که توی ماشین‌های ساخت مملکتشان دنیا را زیرپا دارند؟ آخر چرا تصادف کردی ?»

بچنان عتابه و خطابی اینها را میگفتم که هیچ مطمئن نیستم بلند بلند بخودش نگفته باشم. و یک مرتبه بکله‌ام زد که: «مبادا خودت چشمش زده باشی ?» و بعد: «احمق خاک بر سر ! بعد از سی و چند سال عمر تازه خرافاتی شده‌ای !» و چنان از خودم بیزاریم گرفت که میخواستم بیکی فحش بدهم. کسی را بزنم. که چشمم بدکتر کشیک افتاد.

– مرده‌شور این مملکتو ببره! ساعت چهار تا حالا از تن این مرد خون میره. حیفتون نیومد ?...

که دستی روی شانه‌ام نشست ست و فریادم را خواباند. برگشتم. پدرش بود. با همان هیکل مدیر کلی و همان قیافه. نیمهٔ همان سیب اما سوخته‌تر و پلاسیده‌تر. مثل اینکه ریش سفیدش را دانه دانه توی صورت آفتاب‌سوخته‌اش کاشته بودند. او هم می‌خندید. کلاهش دستش بود که نمی‌دانست کجا بگذاردش. دو نفر دیگر هم با او بودند همه دهاتی‌وار؛ همه خوش قد و قواره. حفظ کردم! چه رشید بودند، همه‌شان. آن دوتا پسرهایش بودند، یا برادرزاده‌هایش یا کسان دیگرش. و تازه داشت گل از گلم می‌شکفت که شنیدم:

– آقا کی باشند؟

اینرا همان دکتر کشیک گفت که من باز سوار شدم:

– مرا میگید آقا ? من هیشکی. یک آقا مدیر کوفتی. اینهم معلمم. نوالهٔ تالار تشریح شما ...

یک مرتبه عقل هی زد که «پسر خفه شو!» و خفه شدم. بغض توی گلویم بود. دلم می‌خواست یک کلمهٔ دیگر بگوید. یک کنایه بزند، یک لبخند، کوچکترین نیش .. نسبت بمهارت هیچ دکتری تاکنون نتوانسته‌ام قسم بخورم. اما حتم دارم که او دست‌کم از روانشناسی چیزکی میدانست. دوستانه آمد جلو. دستش را دراز کرد که باکراه فشردم و بعد شیشهٔ بزرگی را نشان داد که وارونه بالای تخت آویخته بودند و خر فهمم کرد که این جوری غذا باو میرسانند و عکس هم گرفته‌اند و تا فردا صبح اگر زخمها چرک نکرده باشده جا خواهند انداخت و گچ خواهند گرفت. که یکی دیگر از راه رسید گوشی بدست و سفیدپوش و معطر. با حرکاتی مثل آرتیست‌های سینما. سلامم کرد. صدایش در ته ذهنم چیزی را مختصر تکانی داد. اما احتیاج به کنجکاوی نبود. یکی از شاگردهای نمیدانم چند سال پیشم بود. خودش خودش را معرفی کرد. آقای دکتر ... عجب روزگاری! «هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت مثل ذره‌ای روزی در خاکی ریخته‌ای که حالا سبز کرده. چشم داری احمق ?! می‌بینی که هیچ نشانی از تو ندارد ? رنگ کارخانه‌های فیلم برداری را روی پیشانی‌اش می‌بینی ? و روی ادا و اطوارش و لولهٔ گوشی را دور دست پیچیدنش...? خیال کرده بودی. دلت را خوش کرده بودی. گیرم که حسابت درست بوده – بگو حالا پس از ده سال آیا باز هم چیزی در تو مانده که بریزی؟ که بپراکنی ? هان ? فکر نمیکنی حالا دیگر مثل این لاشهٔ منگنه شده فقط رنگی از لبخند تلخی روی صورتت داری و زیر دست این جوجه‌های دیروزه افتاده‌ای ? این تویی که روی تخت دراز کشیده‌ای. دهسال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظه یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری. این جوجه فکلی و جوجه‌های دیگر که نمی‌شناسیشان همه از تخمی سر درآورده‌اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده. میان این در و دیوار شکسته از هیچکدامشان حتی یک پر بجا نمانده ... و این یکی? که حتی مهلت این را هم نداشته. و پیش از اینکه دل خوشکنکی از این شغل مسخره برای خودش بتراشد زیر چرخ تمدن له شده. با این قد و قواره! و با آن سر و زبان که آبروی مدرسه بود ...»

دستش را گرفتم و کشیدمش کناری و در گوشش هر چه بد و بیراه میدانستم باو و همکارش و شغلش دادم. مثلا میخواستم سفارش معلم کلاس چهار مدرسه‌ام را کرده باشم. بعد هم سری برای پدر تکان دادم و گریختم.

از در که بیرون آمدم حیاط بود و هوای بارانی. قدم آهسته کردم و آنچه را که از دوا و درد و حسرت استنشاق کرده بودم به نم باران سپردم و سعی کردم احساساتی نباشم. و از در بزرگ که بیرون آمدم باین فکر میکردم که «اصلا بتو چه؟ اصلا چرا آمدی ? چکاری از دستت برمی‌آمد? میخواستی کنجکاوی‌ات را سیر کنی ? یا ادای نوعدوستی را در بیاوری یا خودت را مدیر وظیفه شناس و توی جان همکار برسی جا بزنی?» و دست آخر باین نتیجه رسیدم که «طعمه‌ای برای میز نشین‌های شهربانی و دادگستری بدست آمده و تو نه میتوانی این مطعمه را از دستشان بیرون بیاوری و نه هیچ کار دیگری میتوانی بکنی...» و داشتم سوار تاکسی میشدم تا برگردم خانه که یکدفعه بصرافت افتادم که «دست کم چرا نپرسیدی چه بلایی بسرش آمده ?» خواستم عقب گرد کنم اما هیکل دراز و کبود و ورم کردهٔ معلم کلاس چهار روی تخت بود و دیدم نمیتوانم. خجالت میکشیدم یا میترسیدم. ازو یا از آن جوجهٔ سر از تخم بدر آورده. یا از پدرش یا از لبخندهایی که همه‌شان میزدند. «آخر چرا مدرسه نبودی!»

آن شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا یک گزارش مفصل بامضای مدیر مدرسه و شهادت همهٔ معلم‌ها برای ادارهٔ فرهنگ و کلانتری محل و بعد هم دوندگی در ادارهٔ بیمه و قرار بر اینکه روزی ۹ تومان بودجه برای خرج بیمارستان او بدهند و عصر پس از مدتها رفتم مدرسه و کلاسها را تعطیل کردم و معلمها و بچه‌های ششم را فرستادم عیادتش و دسته‌گل و ازین بازیها ... و یک ساعتی تنها در مدرسه قدم زدم و فارغ از قال و مقال درس و تعلیم و تربیت خیال بافتم ... و فردا صبح پدرش آمد و سلام و احوالپرسی و گفت که یک دست و یک پایش شکسته و کمی خونریزی داخل مغز و از طرف یارو آمریکائیه آمده‌اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد در اصل چهار استخدامش کنند و با زبان بیزبانی حالیم کرد که گزارش را بیخود داده‌ام و حالا که داده‌ام دنبال نکنم و رضایت طرفین و کاسهٔ از آش داغ‌تر و ازین حرفها ..، خاک بر سر مملکت.





۱۱



اوایل امر توجهی به بچه‌ها نداشتم. خیال میکردم اختلاف سن میانمان آنقدر هست که کاری بکار همدیگر نداشته باشیم. مزخرفاتی هم خوانده بودم در باب اینکه سن معلم و شاگرد نباید زیاد از هم دور باشد و فاصله دو نسل در میان و مردان دیروز و فرزندان فردا و ازین اباطیل... سرم هم بکار خودم گرم بود. در دفتر را می‌بستم و در گرمای بخاری دولت قلم صدتا یک غاز میزدم. اما این کار مرتب سه چهار ماه بیشتر دوام نکرد. خسته شدم. ناچار بمدرسه بیشتر میرسیدم و تازه تازه خیلی چیزها کشف میکردم. یکی اینکه جای معلم‌های پیرپاتال زمان خودمان عجب خالی بود! چه آدمهایی بودند! چه شخصیت‌های بی نام و نشانی و هرکدام با چه زبانی و با چه ادا اطوارهای مخصوص بخودشان و اینها چه جوانهای چلفته‌ای! چه مقلدهای بی دردسری برای فرنگی مآبی! نه خبری از دیروزشان داشتند نه از ملاک تازه‌ای که با هفتاد واسطه بدستشان داده بودند. چیزی سرشان میشد. بدتر از همه بی دست و پایی‌شان بود. مثلا بکلهٔ هیچکدامشان نمیزد که دست بیکی کنند و کار مدرسه را یک هفته نه، یک روز، حتی یکساعت لنگ کنند. آرام و مرتب درست مثل واگن شاعبدالعظیم می‌آمدند و میرفتند. فقط بلد بودند روزی ده دقیقه یا یک ربع دیرتر بیایند و همین. و ازین هم بدتر تنگ نظریشان بود. سه بار شاهد دعواهایی بودم که سریک گلدان میانشان می‌افتاد. بچه باغبانها زیاد بودند و هر کدامشان حداقل ماهی یک گلدان میخک یا شمعدانی آویز یا داودی می‌آوردند که در آن برف و سرما نعمتی بود. اول تصمیم گرفتم مدرسه را با آنها زینت کنم. ولی چه فایده ? نه کسی آبشان میداد و نه مواظبتی. حق هم همین بود. بچه‌ها گل را برای معلم‌هاشان می‌آوردند. مدرسه گل را می‌خواست چه کند ? حتماً آکادمی افلاطون هم از وقتی پای شاگردانش بآن باز شد بدل به بیابان برهوت شده بود. و باز بدتر از همهٔ اینها بی‌شخصیتی معلم‌ها بود که درمانده‌ام کرده بود. دو کلمه حرف نمی‌توانستند بزنند. از دنیا – از فرهنگ – از هنر – حتی از تغییر قیمتها و از نرخ گوشت هم بی‌اطلاع بودند. عجب هیچکاره‌هایی بودند! احساس میکردم که در کلاسها بجای شاگردها خود معلم‌ها هستند که روز بروز جا افتاده‌تر میشوند و ازین هفته تا آن هفته فرق می‌کنند. در نتیجه گفتم بیشتر متوجه بچه‌ها باشم. آنها هم که تنها با ناظم سر و کار داشتند و مثل این بود که بمن فقط یک سلام نیمه جویده بدهکارند. با اینهمه نومید کننده نبودند. توی کوچه مواظبشان میشدم. سر پیچ مدرسه غافلگیرشان میکردم و می‌خواستم حرف و سخن‌ها و درددلها و افکارشان را از یک فحش نیمه کاره یا از یک ادای نیمه تمام حدس بزنم، نکرده در می‌رفتند و حتم داشتم که تا نیمساعت بعد صورتشان قرمز است. کفش و لباسشان که دیگر دلم را بهم میزد. این بود که مواظب خوراکشان و رفت و آمدشان شدم.

خیلی کم تنها بمدرسه می‌آمدند. پیدا بود که سر راه همدیگر می‌ایستند یا در خانهٔ یکدیگر میروند. لابد برای نزدیک شدن به حصار فرهنگ باید یار و یاوری می‌داشتند. سه چهار نفرشان هم بودند که با اسکورت می‌آمدند نوکری یا کلفتی دنبالشان بود و کیفشان را می‌آورد و میبرد. اما هیچ کدامشان تا در مدرسه با ماشین نمی‌آمدند. هفت هشت تایی‌شان فرزند پدرهای ماشین‌دار بودند. این را میدانستم. اما جاده‌ای که بمدرسه میرسید می‌توانست روزی دوتا فنرشان را بشکند. از بیست سی نفری که ناهارها میماندند فقط دو نفرشان چلوخورش می‌آوردند: فراش اولی مدرسه برایم خبر می‌آورد. بقیه گوشت کوبیده‌ای، پنیر گردویی، دم پختکی و ازین جور چیزها. دو نفرشان هم بودند که نان سنگک خالی می‌آوردند. نه دستمالی نه سفره‌ای نه کیفی. برادر بودند. پنجم و سوم. صبح که می‌آمدند جیب‌شاهان بادکرده بود. سنگک را نصف میکردند و توی جیب‌هاشان می‌تپاندند و ظهر که میشد مثل آنهایی که ناهارشان را در خانه میخورند میرفتند بیرون. لابد توی بیابان گوشهٔ دنجی پیدا می‌کردند که نانشان را بسق بکشند و برگردند. من فقط بیرون رفتنشان را میدیدم. اما حتی همین‌ها هر کدام روزی یکی دو قران از فراش مدرسه خرت و خورت میخریدند. آب‌نبات کشی و عکس برگردان و مداد و سقز. از همان فراش قدیمی مدرسه که ماهی پنج تومان سرایداریش را وصول کرده بودم و بیکی از دکاندارهای محل هم معرفی‌اش کرده بودم که جنس نسیه می‌آورد و اقساطی پولش را می‌داد. و حالا دیگر او هم برای خودش اربابی شده بود. از راه که میرسیدم یا وقتی میخواستم از مدرسه برگردم میدوید که بارانی‌ام را بگیرد. گرچه هر روز نشانش می‌دادم که ازین عادت‌ها ندارم ولی او خوشخدمتی‌اش را می‌کرد. در تمام مدتی که مدیر بودم هیچ روزی بی حضور او بارانی‌ام را از تن در نیاوردم یا نپوشیدم. عجب عذابی بود. مثل اینکه کسی لقمه‌هایت را بشمرد! می‌ایستاد و بربر تو چشمهایم نگاه میکرد و من احوال خودش و زن و بچه‌اش را میپرسیدم و تا بنشینم و بساط کارم را پهن کنم او شروع میکرد بگزارش دادن. که دیروز باز دو نفر از معلم‌ها سر یک گلدان دعوا کرده‌اند یا مأمور فرماندار نظامی آمده یا بازرس بناظم همچه گفت و شنید یا تنخواه گردان فلان مدرسه را داده‌اند یا دفتردار فرهنگ عوض شده و از این اباطیل ... پیدا بود که فراش جدید هم در مطالبی که او می‌گفت سهمی دارد. باین طریق روزی یک ربع ساعت اعمال شاقه داشتم. و فکرش را که میکنم می‌بینم مسلماً این مطلب هم در غیبت‌های بعد از ظهرم بی‌اثر نبوده است. تا یک روز ضمن گزارشها اشاره‌ای هم باین مطلب کرد که دیروز عصر یکی از بچه‌های کلاس چهار دوتا کله قند آورده باو فروخته. درست مثل اینکه سر کلاف را بدستم داده باشد پرسیدم:

– چند ?

– دو تومنش دادم آقا.

– زحمت کشیدی. نگفتی از کجا آورده ?

– منکه ضامن بهشت و دوزخش نبودم آقا.

اوایل امر اینطور سر زباندار نبود. درین حاضر جوابی هم جاپای فراش جدید پیدا بود. فکر کردم درین مدرسه همه درس می خوانند جز من و بچه‌ها. بعد پرسیدم:

– چرا به آقای ناظم خبر ندادی ?

میدانستم که هم او و هم فراش جدید ناظم را هووی خودشان میدانستند و خیلی چیزهاشان از او مخفی بود. این دوتا هم مثل دیگر جیره‌خورهای ادارهٔ فرهنگ میدانستند که خرج و دخل مدرسه با ناظم است و لابد بخیال خودشان حساب میکردند که اگر خرج و دخل را من خودم بدست میگرفتم بآنها هم چیزی وصال میداد. این بود که میان من و ناظم خاصه خرجی میکردند. در جوابم همین جور مردد بود که در باز شد و فراش جدید آمد تو. که:

– اگه خبرش میکرد آقا بایست سهمش رو میداد...

اخمم را در هم کردم و گفتم:

– تو باز رقتی تو کوک مردم? اونم اینجوری سر نزده که نمی‌آیند تو اطاق کسی، پیر مرد!

و بعد اسم پسرک را ازشان پرسیدم و حالیشان کردم که چندان مهم نیست و فرستادمشان برایم چای بیاورند. بعد کارم را زودتر تمام کردم و رفتم باطاق دفتر احوالی از مادر ناظم پرسیدم و بهوای ورق زدن پرونده‌ها فهمیدم که پسرک شاگرد دو ساله است و پدرش تاجر بازار. بعد برگشتم باطاقم. یادداشتی برای پدر نوشتم که پس‌فردا صبح بیاید مدرسه و دادم دست فراش جدید که خودش برساند و رسیدش را بیاورد. و پس‌فردا صبح یارو آمد. باید مدیر مدرسه بود تا دانست که اولیاء اطفال چه راحت تن بکوچکترین خرده فرمایشهای مدرسه‌ها میدهند. حتم دارم که اگر از اجرای ثبت هم دنبالشان بفرستی باین زودیها آفتابی نشوند.

چهل و پنجساله مردی بود با یخهٔ بستهٔ بی کراوات و پالتویی بیشتر به قبا میماند. و خجالتی مینود. هنوز ننشسته پرسیدم:

– شما دوتا زن دارید آقا ?

دربارهٔ پسرش برای خودم پیشگویی‌هایی کرده بودم و گفتم اینطور باو رودست میزنم. اگر گرفت که چه بهتر و اگر نگرفت بسادگی میشود رفع و رجوعش کرد. اما پیدا بود که از سؤالم زیاد یکه نخورده است. آخر مدیر مدرسه هم میتواند باندازهٔ یک دلاک حمام محرم آدم باشد ! و لابد فکر کرد که پسرش مطالبی بروز داده. گفتم برایش چای آوردند و سیگاری تعارفش کردم که ناشیانه دود کرد و از ترس اینکه مبادا جلویم در بیاید که – بشما چه مربوطست و ازین اعتراض‌ها – امانش ندادم و سؤالم را اینجور دنبال کردم:

– البته میبخشید. چون لابد بهمین علت‌ها بچهٔ شما دو سال در یک کلاس مانده. تصدیق میکنید که وقتی شاگردی از خانهٔ پدرش کله قند بیاورد مدرسه حتماً دلایلی دارد...

شروع کرده بودم که برایش یک میتینگ بدهم که پرید وسط حرفم:

– بسر شما قسم روزی چارزار پول توجیبی داره آقا. پدرسوختهٔ نمک بحروم!...

حالیش کردم که بعلت پول تو جیبی نیست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم که اصلا بروی پسرش هم نیاورد و آنوقت میتینگم را برایش دادم که لابد پسرش در خانه مهر و محبتی نمیبیند و پیش خودیها بیگانه است و مال پدر را مال خودش نمیداند و اگر امروز کله‌قند بمدرسه آورده سال دیگر قالیچهٔ خانه را سرگذر خواهد فروخت و غیب گویی‌های دیگر... و مزخرفات دیگر... تا عاقبت یارو خجالتش ریخت و سر درد دلش باز شد که عفریته زن اولش همچه و همچون بود و پسرش هم بخودش رفته و کی طلاقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و این نره‌خر حالا دیگر باید برای خودش نان‌آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچهٔ خرده پا باو نرسد ... و مطالب که روشن شد یک میتینگ دیگر برایش دادم و یک مرتبه بخودم آمدم که دارم از خدا و پیغمبر و قرآن برایش دلیل و برهان می‌آورم. آنوقت بس کردم.

چایی دومش را هم کشیده و قولهایش را که داد و رفت من به این فکر افتادم که «نکند علمای تعلیم و تربیت هم همین جورها تخم دوزرده میکنند!»





۱۲



یک روز صبح بمدرسه که رسیدم ناظم هنوز نیامده بود. ازین اتفاق‌ها کم می‌افتاد. و طبیعی بود که زنگ را هم نزده بودند. ده دقیقه‌ای از زنگ میگذشت و معلم‌ها در دفتر گرم اختلاط بودند. خودم هم وقتی معلم بودم باین مرض دچار بودم. اما از وقتی مدیر شده بودم تازه میفهمیدم که چه لذتی میبرند معلم‌ها از اینکه پنج دقیقه – نه، فقط دو دقیقه، حتی یک دقیقه دیرتر بکلاس بروند. چنان درین کار مصر بودند که انگار فقط بخاطر همین یکی دو دقیقه تأخیرها معلم شده‌اند. حق هم داشتند. آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را بصورت بگذارد که نه دیگران از آن میخندند و نه خود آدم لذتی میبرد پیدا است که رفع تکلیف میکند. زنگ را گفتم زدند و بچه‌ها سرکلاس و دو تا از کلاس‌ها بی معلم بود. کلاس چهارم که معلمش لای گچ توی بیمارستان بود و معلمی هم که بجایش برایمان فرستاده بودند هنوز نتوانسته بود برنامه‌اش را با ساعت‌های خالی ما جور کند. و کلاس سوم که معلم ترکه‌ایش یک ماهی بود از ترس فرمانداری نظامی مخفی شده بود و کس دیگری را جای خودش میفرستاد که آنروز نیامده بود. یکی از ششمی‌ها را فرستادم سر کلاس سوم که برایشان دیکته بگوید و خودم رفتم سر کلاس چهار. مدیر هم که باشی باز باید تمرین کنی که مبادا فوت و فن معلمی از یادت برود. مشق‌هاشان را دیدم و داشتم قرائت فارسی میگفتم که فراش آمد و خبر آورد که خانمی توی دفتر منتظرم است. خیال کردم لابد باز همان زنکهٔ بیکاره‌ای است که هفته‌ای یک بار بهوای سرکشی بوضع درس و مشق بچه‌اش سری بمدرسه میزند. زن سفید روٹی بود با چشم‌های درشت محزون و موی بور. و صورت گرد و قدی کوتاه. بیست و پنجساله هم نمینمود. اما بچه‌اش کلاس سوم بود. روز اول که دیدمش دستمال آبی نازک سرکرده بود و پیراهن نارنجی بتن داشت و تند بزک کرده بود. از زیارت من خیلی خوشحال شده و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت. اما هنوز دستگیرش نشده بود که مدیر‌های مدرسه اگر اخته نباشند اقلا بی‌حال و حوصله‌اند. خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد. آنطور که ناظم خبر ‌میداد یکسالی بود که طلاق گرفته بود و رویهمرفته آمد و رفتش بمدرسه باعث دردسر بود. وسط بیابان و مدرسه‌ای پر از معلم‌های عزب و بی‌دست و پا و یک زن زیبا ... ناچار جور درنمی‌آمد. این بود که دفعات بعد دست بسرش میکردم. اما او از رو نمیرفت. سراغ ناظم و اطاق دفتر را میگرفت و صبر میکرد تا زنگ را بزنند و معلم‌ها جمع بشوند و لابد حرف و سخنی و خنده‌ای و بعد از معلم کلاس سوم سراغ کار و بار بچه‌اش را میگرفت. زنگ بعد را که میزدند خداحافظی میکرد و میرفت آزاری نداشت. اما من همه‌اش در این فکر بودم که چه درمانده باید باشد که بمعلم مدرسه هم قانع است و چقدر باید زندگی‌اش از وجود مرد خالی باشد که اینطور طالب استنشاق هوایی است که آدمهای بی دست و پایی مثل معلمها در آن نفس می‌کشند. و همین درماندگی‌اش بیشتر کلافه‌ام میکرد. با چشمهایش نفس معلم‌ها را می‌بلعید. دیده بودم. درست مثل اینکه مال مرا میخورد! گذشته از اینکه نمی‌خواستم با این تن‌پروری بچگانه و بی اینکه دلهره‌ای یا مرارتی بخودش راه بدهد بحیطهٔ اقتدارم دست درازی کند. اصلا نمی‌خواستم مدرسه از این نظر هم جای پرورش شخصیت معلم‌ها باشد ... و حالا لابد باز همان زن بود و آمده بود و من تا از پلکان پایین بروم در ذهنم جملات زننده‌ای ردیف میکردم تا پایش را از مدرسه ببرد که در را باز کردم و سلام .. عجب ! او نبود. دخترک بیست و یکی دو ساله‌ای بود با دهان گشاد و موهای زبرش را بزحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود. رویهمرفته زشت نبود. اما داد میزد که معلم است. گفتم که مدیر مدرسه‌ام و حکمش را داد دستم که که دانشسرا دیده بود و تازه استخدام شده بود. برایمان معلم فرستاده بودند. خواستم بگویم «مگر رییس فرهنگ نمیداند که اینجا بیش از حد مردانه است» ولی دیدم لزومی ندارد و فکر کردم این هم خودش تنوعی است. بهر صورت زنی بود و می‌توانست محیط خشن مدرسه را که بطرز ناشیانه‌ای پسرانه بود لطافتی بدهد و خوش آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و چون حرف دیگری نداشتیم بردمش کلاسهای سوم و چهارم را نشانش دادم که هر کدام را مایل است قبول کند و صحبت از هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتیم بدفتر. پرسید آیا غیر از او هم معلم زن داریم. گفتم:

– متأسفانه راه مدرسهٔ ما را برای پاشنهٔ کفش خانمها نساخته‌اند.

که خندید و احساس کردم زورکی می‌خندد. بعد کمی این دست و آن دست کرد و عاقبت:

– آخه من شنیده بودم شما با معلماتون خیلی خوب تا می‌کنید...

صدای جذابی داشت. فکر کردم حیف که این صدا را پای تختهٔ سیاه خراب خواهد کرد. و گفتم:

– اما نه اینقدر که مدرسه تعطیل بشود خانم. و لابد بعرضتون رسیده که همکارهای شما خودشان نشسته‌اند و تصمیم گرفته‌اند که هجده ساعت درس بدهند. بنده هیچکاره‌ام.

– اختیار دارید.

و نفهمیدم با این «اختیار دارید» چه می‌خواست بگوید. اما پیدا بود که بحث سر ساعات درس نیست. آناً تصمیم گرفتم امتحانی بکنم:

– اینرا هم اطلاع داشته باشید که فقط دو تا از معلم‌های ما متأهلند.

که قرمز شد و برای اینکه کار دیگری نکرده باشد برخاست و حکمش را از روی میز برداشت . پا بپا می‌شد که دیدم باید بدادش برسم، ساعت را از او پرسیدم. وقت زنگ بود. فراش را صدا کردم که زنگ را بزند و بعد باو گفتم بهتر است مشورت دیگری هم با رییس فرهنگ بکند و ما بهر صورت خوشحال خواهیم شد که افتخار همکاری با خانمی مثل ایشان را داشته باشیم و خداحافظ شما.

از در دفتر که بیرون رفت دیدای زنگ برخاست و معلم‌ها که انگار موشان را آتش زده‌اند بعجله رسیدند و هر کدام از پشت سر آنقدر او را پاییدند تا از در بزرگ آهنی مدرسه بیرون رفت.





۱۳



فردا صبح معلوم شد که ناظم دنبال کار مادرش بوده است که قرار بود بستری شود تا جای سرطان گرفته را یک دوره برق بگذارند. از همان اوایل برایش دست و پایی کرده بودم و از یکی دو تا از همدوره‌هایم که طب خوانده بودند خواسته بودم بکارش برسند و حالا که حتی تخت خالی در بیمارستان برایش معین کرده بودند وحشتش گرفته بود و حاضر نبود برود بیمارستان. و ناظم میخواست رسماً دخالت کنم و باهم برویم خانه‌شان و با زبان چرب و نرمی که بقول ناظم داشتم مادرش را راضی کنم و ازین حرفها... چاره‌ای نبود.

و از چشمهای ناظم پیدا بود که شب پیش نخوابیده. با این وضع کار مدرسه لنگ میشد. مدرسه را به معلم‌ها سپردیم و راه افتادیم. اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها و پسکوچه‌ها و عاقبت خانهٔ آنها – که اطاقی بود در حیاطی اجاره‌نشینی باندازهٔ یک کف دست. پهنای حوضش یکقدم بود. و مادر با چشمهای گود نشسته و انگار زغال بصورت مالیده! سیاه نبود اما رنگش چنان تیره بود که وحشتم گرفت. اصلا سورت نبود. زخم بزرگ سیاه شده‌ای بود که انگار از جای چشم‌ها و دهان سر باز کرده است. حرف‌ها وسخن‌ها و تعریف‌ها از پسرش و «اول جوانی و بار مسئولیت و بیمارستانها که دیگر مثل سابق نیستند» و ازین دروغ‌ها و دونگها؛ و چادرش را روی چارقد سرش انداختیم و علی... باز تاکسی و اتوبوس و بعد بیمارستان و تا ظهر ازین اطاق بآن اطاق و تخت را معاینه کردیم و نم دیوار را که کمتر باشد و ملاف تمیزتر؛ تا او را خواباندیم و باز دو سه تا از شاگردهای قدیمی و متلکها و سفارش‌ها و یک بعد از ظهر خلاص شدیم.

فردا که بمدرسه آمدم ناظم سرحال بود و پیدا بود که از شر چیزی خلاص شده است. و خبر داد که معلم کلاس سه را گرفته‌اند. یک ماه و خرده‌ای میشد که مخفی بود و ما ورقهٔ انجام کارش را بجانشین غیر رسمی‌اش داده بودیم و حقوقش لنگ نشده بود و تا خبر رسمی بشود و در روزنامه‌ای بیاید و قضیه بادارهٔ فرهنگ و لیست حقوق بکشد باز هم میدادیم. اما خبر که رسمی میشد جانشین واجد شرایط (!) هم نمی‌توانست بفرستد و باید طبق مقررات رفتار میکردیم و بدیش همین بود. ازینها گذشته من همه‌اش درین فکر بودم که با آن پاهای باریک و آن هیکل لرزان چطور از زیر کند و زنجیر آن سیاهچال سالم خواهد جست ? «آخر چرا با او حرف نزدی ? چرا حالیش نکردی که بیفایده است؟» اما آیا من تقصیری داشتم ? حتی یک بار سر راهم قرار نگرفته بود تا احوالش را بپرسم. اصلا از من رم می‌کرد! منکه برای همه‌شان – حتی برای فراشها – کار راه می‌انداختم برایم چه فرقی میکرد؟ و باز همینطور دو سه روز احساس مسئولیت و ناراحتی تا تصمیم گرفتم بروم ملاقاتش. و بعد احساس اینکه مدرسه خلوت شده است و کلاسها اغلب اوقات بیکارند. جانشین معلم کلاس چهار هنوز سر و صورتی بکارش نداده بود و حالا یک کلاس دیگر هم بی‌معلم میشد. و از اول سال تا آنوقت آن معلم یدکی را هم طلبکار بودیم که قرار بود بیاید و جای ساعاتی را که بدیگران ارفاق کرده بودیم پر کند. این بود که باز افتادم دنبال رییس فرهنگ. معلوم شد آن دخترک ترسیده و «نرسیده متلک پیچش کرده‌اید» رییس فرهنگ اینطور میگفت: و ترجیح بود همان زیر نظر خودش دفترداری کند. و بعد قول و قرار و فردا و پس فردا – و عاقبت چهار روز دوندگی – تا دو تا معلم گرفتم. یکی جوانکی رشتی و سفیدرو و مؤدب با موهای زیر و پرپشت که گذاشتیمش کلاس چهار و دیگری باز یکی ازین آقا پسرهای بریانتین زده که هر روز کراوات عوض میکرد با نقشها و طرحهای عجیب و غریب. آن یکی فقط همان یک کراوات را داشت با زردی چرک گرفته‌اش و لنگر بزرگ میانش و هر روز می‌بست. اما این یکی انگار سر گنج قارون نشسته بود یا خرازی داشت. هر روز یک کراوات و چه طرحها! یک نخل بلند که زیر گره ختم می‌شد و پایینش دریا که توی سینهٔ یارو میریخت. یا یک دل خونین در وسط و بالای آن یک خط حامل و چندتا نت روی آن. و از در اطاق تو نیامده بوی ادوکلنش فضا را پر میکرد. عجب فرهنگ را با قرتیها انباشته بودند! باداباد. او را هم گذاشتیم سر کلاس سه. کاسهٔ از آش داغتر که نمی‌شد. و مدرسه که باز سر و سامانی گرفت باز نشستم سر کارهای خودم.

اواخر بهمن یک روز ناظم آمد اطاقم که بودجهٔ مدرسه را زنده کرده است. گفتم:

– مبارکه. چقدر گرفتی؟

– هنوز هیچی آقا. قراره فردا سر ظهر بیاند اینجا آقا و همینجا قالش رو بکنند.

و فردا اصلا مدرسه نرفتم. حتماً میخواست منهم باشم و در بده بستان ماهی پانزده قران حق نظافت هر اطاق نظارت کنم و از مدیریتم مایه بگذارم تا تنخواه گردان مدرسه و حق آب و دیگر پولهای عقب افتاده وصول بشود ... فردا سه نفری آمده بودند مدرسه. حسابدار فرهنگ با عمله اکره‌اش، ناهار هم بخرج ناظم خورده بودند و گله کرده بودند که چرا فلانی نیست و دفتر دستک‌ها و سند خرجها و حسابسازیهاشان را کرده بودند که من سر بهوا پای هر کدامشان خط کج و کوله‌ای بعنوان امضاء گذاشتم و قرار دیگری برای یک سور حسابی گذاشته بودند و رفته بودند. و ناظم با زبان بی زبانی حالیم کرد که این‌بار حتماً باید باشم و آنطور که میگفت جای شکرش باقی بود که مراعات مرا کرده بودند و حق بوقی نخواسته بودند و همان بیک سور قناعت کرده بودند. و خلاصه اینکه سیصد و خرده‌ای پول در گرو حضور مدیر مدرسه بود در سوری. اولین بار بود که چنین اهمیتی پیدا میکردم. اینهم یک مزیت دیگر مدیری مدرسه بود! و راستی کم کم داشتم زبان دل مدیر‌ها را درک میکردم. سیصد تومان از بودجهٔ دولت بسته باین بود که بفلان مجلس بروی یا نروی. سیصد تومانی که برای هر قلم دو تومانی‌اش دست کم دوازده قران کاغذ و مرکب و صورت حساب و دفتر مصرف شده بود. آدم فقط وقتی در چنین موقعیت‌هایی قرار گرفت می‌فهمد که یک اداره یعنی چه یا یک وزارتخانه.

تا سه روز دیگر که موعد سور بود اصلا یادم نیست چه کردم. مدرسه رفتم یا نرفتم و اگر رفتم چه کردم. اما همه‌اش در این فکر بودم که بروم یا نروم ? بروم یا نروم ? ..، «آخر می‌روی یا نه ? می‌بینی احمق ! اینرا میگویند قدم اول. همیشه هم وضع از این قرار است. موقعیتی ایجاد می‌کنند. درست شبیه بآنچه تو در آن گیری. برایت شخصیت و اهمیت می‌تراشند. عین یک بادکنک بادت میکنند و می‌بندند بشاخهٔ اقاقیا که گله بگله تیغ دارد. موقعیتی که برایت ساخته‌اند نمی‌گذارد بفهمی چه خبر است. عیناً مثل حالا. ناظم مدرسه‌ات کلافه است. البته از دست مدیری مثل تو. حق هم دارد. نمی‌خواهد لای این چرخها خردش کنند. همیشه هم که نمی‌خواهد ناظم بماند. آخر ترفیعی، حق مقامی، مدیریتی و بالاتر و بالاتر. و حالا تو برایش عور و اطوار می‌آیی. بدتر از همه اینکه مادرش روی دستش مانده. خرج دارد. با ماهی صد و پنجاه تومان که نمی‌شود انعام پرستارهای بیمارستان را داد. ناظم دیگری هم که سراغ نداری. داری ؟ اگر هم داشتی مگر سلمان بود یا اباذر ? و اصلا خیال میکنی اگر سلمان و اباذر را هم جای این چلفته‌های بی سر و زبان می‌گذاشتند فرقی میکرد ؟ گذشت آن دوره‌ها که از بیت‌المال بچراغ خانه‌شان هم مددی نمیدادند. خودت هم که نمی‌توانی بیش از این لله باشی یا کار ناظم را بکنی. یا ول کن و برو یا قدم اول را بردار. سور بده بعد هم بخور – بده و بستان. بعد هم قدم دوم و بعد چهاردهم و.آهاه حالا دیگر مدیر کلی و میان گود! درست یک جیره‌خور صندوق دولت. موقع شناس، به نرخ روز نانخور، چرب زبان و درست همچون کنه‌ای چسبیده بمقررات، به بازنشستگی، به حق تأهل، به خارج از مرکز و حق سفره ...» وه ! که داشتم خفه میشدم، یک بار دیگر استعفانامه‌ام را توی جیبم گذاشتم و بی اینکه صدایش را در بیاورم روز سور هم نرفتم.

بعد دیدم اینطور که نمی‌شود. گفتم بروم قضایا را برای رییس فرهنگ بگویم. و رفتم. توی اطاقش باز همان میز تحریر بود عین خانهٔ تازه عروسها و همان زیر سیگاری براق خالی، اما این بار بدم و دود مدیرها عادت کرده بود. و سلام و احوالپرسی و نشستم. اما چه بگویم؟ بگویم چون نمی‌خواستم در خوردن سور شرکت کنم استعفا میدهم؟ خنده‌دار نبود؟ یا مسئله را اساسی‌تر طرح کنم؟ آنوقت آیا بخودش برنمی‌خورد؟.. دیدم هیچ چیز ندارم که بگویم. و از این گذشته خفت‌آور نبود که بخاطر سیصد تومان جا بزنم و استعفا بدهم ? پس چه شد آن داستان خطر و کام شیر و از این اباطیل ؟.. «– نه. باش. باز هم باش. وقتی قرار است سر و گردنت بشکند اگر مثل معلم کلاس چهارمت زیر ماشین بروی آبرومندتر است؛ و تا زیر گاری کودکشی ...» و بعد باین فکرها خندیدم و «خداحافظ شما. فقط آمده بودم سلام عرض کنم.» و از این دروغها و استعفانامه را توی جوی آب انداختم.

اما ناظم. یک هفتهٔ تمام مثل سگ بود عصبانی، پر سر و صدا و شارت و شورت! از نو ترکه‌ها و دست‌های باد کردهٔ اول صبح، و مگر جرأت داشتم دخالتی بکنم ? حتی نرفتم احوال مادرش را بپرسم. یک هفتهٔ تمام هر کداممان در مدرسه حکومت مستقلی بودیم. من یواشکی میرفتم و در اطاقم را برویم می‌بستم و سوراخهای گوشم را می‌گرفتم و تا از و چز بچه‌ها بخوابد، از این سر ته آن سر کف اطاق را می‌کوبیدم. چه عذابی ! و «اصلا چرا ? چرا میرفتی ؟» خودم هم نمی‌دانستم. فکرش را که میکردم میدیدم در هر خراب شده‌ای از گوشه‌های زندگی که افتاده باشی کم کم چنان در ابتذال فرو میروی و چنان عادتت می‌شود که حتی نمی‌خواهی داد بزنی. حتماً آن جوانک ترکه‌ای هم – معلم کلاس سومم را می‌گویم – حتماً او هم بزجر و شکنجهٔ زندان بهمین سادگی عادت کرده بود! خبرش را داشتم که چه بلاها بسرش می‌آوردند.

ده روز تمام قلب من و بچه‌ها با هم و بیک اندازه از ترس و وحشت طپید. تا عاقبت پولها وصول شد. منتها بجای سیصد و خرده‌ای، فقط صد و پنجاه تومان. علت هم این بود که در تنظیم صورت حسابها اشتباهاتی رخ داده بود که ناچار اصلاحش کرده بودند.





۱۴



غیر از آن زن که هفته‌ای یک بار سری بمدرسه میزد، از اولیای اطفال دو سه نفر دیگر هم بودند که مرتب بودند. یکی همان پاسبانی که با کمربند پاهای پسرش را بست و فلک کرد. که گاه گداری می‌آمد و درق و دورق پاشنه‌هایش را جفت میکرد و هر چه اصرار می‌کردیم دستش را پایین نمی‌آورد؛ چه رسد باینکه بنشیند. یکی هم کارمند پست و تلگرافی بود که ده روزی یک بار می‌آمد و پدر همان بچهٔ شیطان بود که دستش را از زیر چوب ناظم بمهارت در میبرد. نیم ساعتی می‌نشست و درد دل میکردیم یا از سیاست حرف میزدیم و از حقوق رتبهٔ پنج اداری او و از سه تا فرزندش و زنش که سالی یک ماه اختلال مشاعر پیدا میکرد و ماهی صد و چهل تومان اجاره خانه‌ای که میداد... و یک استاد نجار که پسرش کلاس اول بود و خودش سواد داشت و بآن میبالید و کار آمد مینمود و با دستهای بزرگ و مچهای باریکش دو دستی دست مرا می‌فشرد و همین جوری ارادتمند شده بود و هی خواهش میکرد کاری باو رجوع کنم تا «مراتب ارادتش را عملا ثابت کند.» حدس میزدم لابد در مدرسه‌ای که میرفته بهش خوش گذشته و ناچار خیال می‌کند هر علی‌آبادی شهری است. یک مقنی هم بود درشت استخوان و بلندقد که بچه‌اش کلاس سوم بود و هفته‌ای یکبار می‌آمد و همان توی حیاط ده پانزده دقیقه‌ای با فراش‌ها اختلاط میکرد و بی سر و صدا میرفت. نه کاری داشت نه چیزی ازمان میخواست و نه حرفی و نه سخنی. بار اول که بمدرسه آمده بود نمیدانم چرا رفته بود سر دیوار بآن بلندی مدرسه و داشت هوار هوار میکرد که من از راه رسیدم. همان روزهایی بود که مدرسه داشت از نان گدائی نونوار میشد. از دور خیال کردم مأمور ادارهٔ برق است که آمده تیر نصب کند. اما داد و هوارش که بگوشم رسید تند کردم و خودم را رساندم. بچه‌ها از کلاسها ریخته بودند بیرون و ناظم با دوتا از معلم‌ها داشتند تقلا میکردند که خودشان را بلب دیوار برسانند و پای او را بگیرند و بکشند پایین. لابد خیال می‌کردند نباید گذاشت کسی باین آسانی از حصار فرهنگ برود بالا. و من همه‌اش درین فکر بودم که چطور سر دیوار بآن بلندی رفته است؟ اما بعد که فهمیدم مقنی است دیدم تعجبی ندارد. تعجب بیشتر درین بود که چنان قد و قواره‌ای را چطور توی کورهٔ چاهها و قناتها می‌تپاند. هیکلی که او داشت فقط بدرد بالا رفتن از دیوارها میخورد. ماحصل داد و فریادش این بود که چرا اسم پسر او را برای گرفتن کفش و لباس بانجمن نداده‌ایم و ازین حرفها ... وقتی رسیدم نگاهی باو انداختم و بعد تشری به ناظم ومعلم‌ها زدم که ولش کردند و بچه‌ها رفتند سر کلاسها و بعد بی‌اینکه نگاهی باو بکنم گفتم:

– خسته نباشی اوستا.

و همانطور که بطرف دفتر میرفتم رو به ناظم و معلم‌ها افزودم:



– لابد جواب درست و حسابی باین بندهٔ خدا ندادید که رفته سر دیوار. آدم وقتی با مدرسه کار داره میره تو دفتر.

پشت سرم گرپ صدایی آمد و از در دفتر که رفتم تو، او و ناظم با هم وارد شدند. بجای آن هیکل رشید سر دیوار مردی بود خمیده و طول قدش در سه جا انحنا داشت. زانو، کمر، پس گردن. پیدا بود که هنوز در عمرش با مدیر یک مدرسه طرف صحبت نبوده. گفتم نشست. و احساس کردم روی صندلی مچاله شد. و بجای اینکه حرفی بزند یا جوابی بدهد یکمرتبه بگریه افتاد. عجب ! بلند بلند و های های. هرگز گمان نمیکردم از چنان قد و قواره صدای گریه در بیاید! دست و پایم را گم کردم. حالا چکارش بکنم ? اصلا چکارش کردم که گریه‌اش گرفت ? دلداریش بدهم ? به چه و برای چه ؟ این بود که از اطاق آمدم بیرون و فراش جدید را صدا زدم که آب برایش ببرد و حالش که جا آمد بیاوردش پهلوی من اما دیگر خبری ازو نشد که نشد. نه آنروز و نه هیچ روز دیگر. هفته‌ای یکبار هم که سری بمدرسه میزد همان توی حیاط یا ایوان ده پانزده دقیقه‌ای با فراش‌ها اختلاط میکرد و میرفت. آنروز چند دقیقه بعد، از شیشهٔ اطاق خودم دیدمش که دمش را لای پایش گذاشته بود و از در مدرسه بیرون میرفت. و فراش جدید آمد که بله می‌گفته از پسرش پنج تومان خواسته بوده‌اند تا اسمش را برای کفش و لباس به انجمن بدهند. پیدا بود که باز توی کوک ناظم رفته است. مرخصش کردم و ناظم را خواستم. معلوم شد می‌خواسته ناظم را بزند. همین جوری و بی‌مقدمه. و ناظم هم معلم‌ها و بچه‌ها را بکمک خواسته و یارو از ترس پریده سر دیوار.

و اواخر بهمن بود که یک روز برفی با یکی دیگر از اولیای اطفال آشنا شدم. فراشها و ناظم یکی پس از دیگری گارپ و گورپ از پله‌ها آمدند بالا و خبر دادند. پیدا بود که بوی یک چیزی را شنیده‌اند. یارو مرد بسیار کوتاهی بود؛ فرنگی مآب و بزک کرده و اطو کشیده که ننشسته از تحصیلات خودش و از سفرهای فرنگش حرف زد. با زلم زیمبوهایی که بمچ دست و انگشتهایش بسته بود میشد یک دکان زرگری باز کرد. اما پالتویش از کت منهم کوتاه‌تر بود. می‌خواست پسرش را آنوقت سال از مدرسهٔ دیگر بآنجا بیاورد. پسرش از آن بچه‌هایی بود که شیر و مربای صبحانه‌شان را بقربان صدقه توی حلقشان می‌تپانند؛ با رنگ زرد و چشمهای بی‌حال. کلاس دوم بود و ثلث اول دو تا تجدیدی داشت. از همان سه تا و نصفی درسی که کلاس دومیها می‌خوانند. می‌گفت در باغ ییلاقی‌اش که نزدیک مدرسه است باغبانی دارند که پسرش شاگرد ما است و درس خوان است و «پیدا است که بچه‌ها زیر سایهٔ آقای مدیر، خوب پیشرفت می‌کنند و با مدارس دیگر مثقالی هفت صنار فرق دارند ...» و ازین پیزرها. و حالا بخاطر همین بچه توی این برف و سرما آمده‌اند ساکن باغ ییلاقی شده‌اند. فکر کردم که «سر اهالی محترم محل باز شده است» و بعد حالیش کردم که احتیاجی باین تعارفها نیست و مدرسه افتخار دارد که بیشتر با بچه با غبانها و میراب‌ها سر و کار دارد ... که احساس کردم ناراحت شد و بلند شدم ناظم را صدا زدم و دست او و بچه‌اش را توی دست ناظم گذاشتم و خداحافظ شما ... و نیمساعت بعد ناظم برگشت که یارو خانهٔ شهرش را بیک دبیرستان اجاره داده به ماهی سه هزار و دویست تومان، و التماس دعا داشته، یعنی معلم سرخانه می‌خواسته و حتی بدش نمی‌آمده است که خود مدیر زحمت بچه‌اش را تقبل کند و ازین گنده گوزیها ... و مقداری از این خبر‌ها به نقل قول از فراش جدیدمان. احساس کردم که ناظم دهانش آب افتاده است. برایش گفتم که لابد اطمینان خاطری برای این میخواهد که بچه‌اش قبول بشود و حالیش کردم که خودش برود بهتر است و فقط کاری بکند که نه صدای معلم‌ها در بیاید و نه آخر سال برای یک معدل ده احتیاجی به من بمیرم تو بمیری پیدا کند. و همان روز عصر تاظم رفته بود و قرار و مدار برای هر روز عصر یک ساعت درس بماهی صدو پنجاه تومان. دیگر مسلم بود که هیچ روز عصر مدرسه تعطیل نخواهد شد.

دیگر دنیا بکام ناظم بود. درست باندازهٔ حقوق دولتی‌اش اضافه کار میگرفت. آنهم فقط از یک مشتری. هر روز صبح چشمهایش چنان برقی میزد که گمان میکنم هنوز عکس همهٔ تجمل‌ها و زر و زیورهای خانهٔ آن یارو را میشد در آن دید. حال مادرش هم بهتر بود و از بیمارستان مرخصش کرده بودند و بفکر زن گرفتن هم افتاده بود و می‌گفت مادرش از بیمارستان در نیامده راه افتاده است و این در و آن در دنبال دختر میگردد. واصلا مثل اینکه فکرش بکار افتاده باشد هر روز نقشهٔ تازه‌ای می‌کشید. برای خودش یا برای مدرسه و حتی برای من. یک روز آمد که چرا ما خودمان «انجمن خانه و مدرسه» نداشته باشیم? نشسته بود و حسابش را کرده بود، دیده بود پنجاه شصت نفری از اولیای اطفال دستشان بدهنشان میرسد و از آنکه به پسرش درس خصوصی میداد هم قولهای صریحی گرفته بود. حالیش کردم که مواظب حرف و سخن اداره‌ایها و حسادت همکارهایش باشد و هر کار دلش میخواهد بکند. کاغذ دعوت را داد برایش نوشتم با آب و تاب تمام و پیزرهای فراوان و القاب؛ و خودش برد ادارهٔ فرهنگ داد ماشین کردند و بدست خود بچه‌ها فرستاد برای باباها. و جلسه با حضور بیست و چند نفری از اولیای اطفال رسمی شد. ازهفتاد نفر دعوت کرده بود. و خیلی کلافه بود که چرا ما ملت آنقدر مهمل و بی‌فکریم و من حالیش کردم که لابد دعوت‌نامه بوی اخاذی می‌داده است.

خوبیش این بود که پاسبان کشیک پاسگاه هم آمده بود و دم در برای همه پاشنه‌هایش را بهم می‌کوفت و دستش را بالا می‌برد و معلم‌ها گوش تا گوش نشسته بودند و قلمبه حرف میزدند و مجلس ابهتی داشت و ناظم چای و شیرینی تهیه کرده بود و چراغ زنبوری کرایه کرده بود و باران گذاشت پشتش و سالون برای اولین بار در عمرش به نوائی رسید. سر و صدائی و جمعیتی و برو بیائی. یک سرهنگ بود که رییسش کردیم و آن زن را که هفته‌ای یکبار بمدرسه سر میزد نایب رئیس. و لابد جناب سرهنگ قند توی دلش آب میکرد. یک پیرزن هم بود که باصرار جناب سرهنگ صندوقدار شد و ناظم هم منشی انجمن و یکی دو تای دیگر هم اعضای علی‌البدل و صاحب مقامهای دیگر. وقتی فقط یک مدیر مدرسه باشی و کنار گود بنشینی و مقام پخش کنی عالمی دارد! و با چه دست و دل بازی! و همه خوشحال و خندان. خودم را اصالا کنار نگهداشتم. همان مدیریت برای هفت پشتم کافی بود. آنکه ناظم به پسرش درس خصوصی میداد نیامده بود. اما پاکت سربسته‌ای باسم مدیر فرستاده بود که فی‌المجلس بازش کردیم. عذرخواهی از اینکه نتوانسته بود «بفیض حضورمان نایل» بشود و وجه ناقابلی جوف پاکت. صدو پنجاه تومان. چراغ اول. پول را روی میز صندوقدار گذاشتم که ضبط و ربط کند. نایب رییس بزل کرده و معطر، شیرینی تعارف میکرد و معلم‌ها با هر شیرینی که برمیداشتند یک بار تا بناگوش سرخ میشدند و فراش‌ها دست بدست چای می‌آوردند. در آن گرما گرم کسی بفکر مدیر مدرسه نبود. و من احساس میکردم که حسابگر شده‌ام و عاقبت اندیش، و شاد از اینکه کنار گود نشسته‌ام. درین فکرها بودم که یک مرتبه احساس کردم سیصد چهارصد تومان پول نقد روی میز است و هشتصد تومان هم تعهد کرده بودند.

پیرزن صندوقدار کیف همراه نداشت ناچار حضار خودشان تصویب کردند که پولها فعلا پهلوی ناظم باشد و «ما و شما ندارد و مراتب اعتماد و اطمینان» و از این حرفها ... صورت مجلس مرتب شد و امضاها ردیف پای آن و آخر از همه خود من و مجلس بخیر و خوشی تمام شد؛ و فردا فهمیدم که ناظم همان شب بعد از مجلس روی خشت نشسته بوده و بمعلم‌ها سور داده بوده است.

اولین کاری که کردم رونوشت صورت‌مجلس آن شب را برای ادارهٔ فرهنگ و کارگزینی کل و «ادارهٔ کل امور اجتماعی وزارتخانه» و برای خیلی جاهای دیگر فرستادم. درست با محافظه کاری یک مدیر مدرسه. و بعد همان استاد نجار را صدا زدیم و دستور دادیم برای مستراحها دو روزه در بسازد که ناظم خیلی بسختی پولش را داد؛ و بعد هر دو کوچهٔ مدرسه را درخت کاشتیم؛ و تور والیبال را عوض کردیم و توپهای متعدد و هر روز عصر تمرین؛ و آمادگی برای مسابقه با دیگر مدارس و در همین حیص و بیص سر و کلهٔ بازرس تربیت بدنی هم پیدا شد و هر روز سر کشی و بیا و برو و شلوغی شده بود که نگو و نپرس.

تا بک روز صبح بمدرسه که رسیدم شنیدم که از سالون سر و صدا می‌آید. درق و دورق. صدای برخورد قطعات فلزی و هن و هن بچه‌ها. بله صدای هالتر بود. ناظم رفته بود و سر خود دویست سیصد تومانی داده بود و هالتر خریده بود و بچه‌های لاغر با استخوانهای پوکشان زیر بار آن گردن خودشان را خرد می‌کردند و صورتها برافروخته و عرق‌ریزان و درق و دورق! چه بگویم ? بدخلقی کنم که چرا بی‌اجازهٔ من کاری کرده ? مگر من کاره‌ای بودم ? یا مگر از بیت‌المال بود ؟ خودم خواسته بودم. آن قضیهٔ کفش و لباس و اینهم انجمن خانه و مدرسه؛ و اصلا مگر من میدانستم که چه میدهد و چه می‌گیرد؛ فقط پولی را که به نجار داد شاهد بودم. واقعا خیالم راحت بود. خودشان میدانستند. پولی بود که اولیای اطفال داده بودند و لابد میدانستند که معلم‌ها بچه وضعی می‌گذرانند. مهم این بود که سالون مدرسه رونقی گرفته بود و بکاری می‌آمد و بچه‌ها دست کم توپی داشتند که دنبالش بدوند و وزنهٔ سنگینی که زیر بارش عرق بریزند و نفس عمیق بکشند تا قفسهٔ سینه‌شان رشد کند و بتوانند همان نان و پنیرشان را یا دمپختکشان را بهتر هضم کنند. ناظم هم راضی بود و معلم‌ها هم. چون نه خبری از حسادتی بود و نه حرف و سخنی پیش آمد. فقط می‌بایست به ناظم سفارش میکردم که فکر فراشها هم باشد.





۱۵



کم کم خودمان را برای امتحانات ثلث دوم آماده میکردیم. در ثلث اول دخالتی نکردم. چون تازه از راه رسیده بودم و می‌ترسیدم ماما دو تا بشود. اما حالا دیگر لازم بود نظارتی بکنم و ببینم چطور عرق بچه‌ها را درمی‌آورند؟ گذشته ازینکه بایست بچه‌ها را کارنامه بدست تحویل تعطیلات ایام عید میدادیم. برای ورود به سال نو حتماً بنامهٔ اعمال سال قبلشان احتیاج داشتند. یا دست کم بکارنامهٔ دو سوم از سال تحصیلی‌شان. این بود که اوایل اسفند یک روز معلم‌ها را صدا زدم و در شورا مانندی که کردیم بی‌مقدمه برایشان داستان یکی از همکارهای سابقم را گفتم که هر وقت بیست میداد تا دو روز تب داشت. معلم تاریخ بود و از اول تا سوم متوسطه درس میداد و جوان بود و دانشسرا دیده. اما هیچکدام اینها تغییری در قضیه نداده بود و هر روز صبح که میدیدیم حالش خوب نیست می‌فهمیدیم که لابد باز دیروز مجبور شده یک نمرهٔ بیست بدهد. البته معلم‌ها خندیدند. ناچار تشویق شدم و داستان آخوندی را گفتم که در بچگی معلم شرعیاتمان بود و زیر عبایش نمره میداد و دستش چنان می‌لرزید که عبا تکان میخورد و درست ده دقیقه طول می‌کشید تا فارغ بشود. و تازه چند ? به بهترین شاگردها دوازده! درست مثل اینکه نمره را می‌زایید. و البته باز هم خندیدند. که این بار کلافه‌ام کرد. خوشمزگی را کنار گذاشتم و حالیشان کردم که بد نیست در طرح سؤالها مشورت بکنیم و «بنده برای هر نوع خدمتی حاضرم» و ازین حرفها ... و بعد در مورد ششمی‌ها دیدی زدیم که چندتاشان را می‌توانیم به امتحان نهایی معرفی کنیم وچکارها بکنیم تا نسبت مردودها کستر بشود و ازین جور کارها ... و از شنبهٔ بعد امتحانات شروع شد. درست از نیمهٔ دوم اسفند. سؤالها را سه نفری میدیدیم. خودم با معلم هر کلاس و ناظم. که مبادا اجحافی شده باشد یا اهمالی. و بعد زنگ را میزدیم و بخط توی سالون؛ که از وقتی هالتر دار شده بودیم روی درش نوشته بودند «انجمن ورزش»؛ و گردن کلفت‌ها بدر و دیوارش بیشتر شده بودند و یک گوشه‌اش دو تا میز اسقاط گذاشته بودند انباشته از کارهای دستی بچه‌ها و پای میز جسد سنگین هالتر؛ خرچنگ مانند بزمین چسبیده. کارهای دستی عبارت بود از گنجه‌های کوچک مقوائی که رویشان را با کاغذ رنگی گل منگلی کرده بودند؛ و میز و صندلی‌های چوبی که برای عروسکها هم نخراشیده بود؛ و قاب‌های منبت کاری از تخته سه لایی و یک برج ایفل که دو وجب و نیم هم نمیشد و سرش شبیه گلدستهٔ مسجد شاه بود؛ و یک نقشهٔ ایران که جای شهرها را در آن با مته سوراخ کرده بودند. و برای همین خرت و خورتها چقدر اره مویی مصرف شده بود و چند بار دستها بریده بود و چه پولها از جیب پدرها و چه دعواها در خانه‌ها ... و که چه ؟ از کار دستی نمرهٔ بیشتری بگیرند. اینروزها که دیگر عهد بوق نیست. حالا دیگر حتی وزرای فرهنگ هم اذعان می‌کنند که این اسمها و فرمولها وسنه‌ها و محفوظات جائی از عمر پر از بیکاری فردای بچه‌ها را نخواهد گرفت؛ و ناچار باید در مدرسه هر بچه‌ای کاری یاد بگیرد. هنری، فنی، صنعتی ... تا اگر از پته‌ها و کاغذ پاره‌های قاب گرفته کاری بر نیامد و میزی خالی نبود کسی از گرسنگی نمیرد. پس چه بهتر از کار دستی ? پس زنده باد مقوای قوطیهای کفش و شیرینی ! تازه اگر همهٔ بچه‌ها پدری داشته باشند که بتواند هر شب دستمال بسته‌ای بخانه بیاورد. و زنده‌تر باد کاغذهای روغنی رنگ و وارنگ ورقی یک عباسی ! سریش هم که یک سیرش صنار بیشتر نیست. یا در همین حدودها. و اره مویی را هم خروار خروار وارد میکنند مثل سنجاق و مستراح چینی و لولهٔ آب و آمالهٔ فرنگی و هزار خرت و خورت دیگر ... از هر هزار نفری یک کدامشان هم که بتواند دکان قاب سازی و منبت کاری باز کند یا اره مویی‌اش را با ارهٔ آهن بری عوض کند و پیچ و مهره و آچار فرانسه، باز خدا پدر فرهنگ را بیامرزد با این کاردستی‌اش که مشغلهٔ عطارهای سرگذر را زیاد کرده، و آن نمرهٔ انضباطش و آن بچپ چپ‌ها براست راست‌ها و مرزها و دریاچه‌ها و صادرات حبشه‌اش! و با ورزش و مشق خطش ! قدیمها که ما درس میخواندیم فقط ورزش و مشق خط را بعنوان ملاط تمره‌های دیگر داشتیم. و چقدر خوشبختند بچه‌های این دوره که کار دستی را هم دارند؛ تعلیمات مدنی را هم دارند؛ و از همه بهتر نمرهٔ انضباط را هم دارند؛ که بدست مدیرهای مدارس است و نه درسی می‌خواهد نه دود چراغی. فقط باید بدانی که چه جور سر بزیر و پا براه باشی و «صم بکم» و «ادب از که آموختی از بی‌ادبان» و «قناعت توانگر کند مرد را» و اینها همه خود پیشرفت نیست ? هم برای بچه‌ها، هم برای فرهنگ و بخصوص برای مدیرها؟ قدم دیگری در راه خودمختاری مدیرها! باین چیزها که بر می‌خوردم باورم میشد که کار بسیار مهمی دارم. درست مثل یک وزیر. از وزیر هم بالاتر! اصلا فکرش را هم نمیکردم که بتوانی بنشینی و همین جوری به بچه‌های مردم نمره بدهی و آنهم نمرهٔ انضباط راکه نمره‌ای است مثل همهٔ نمره‌های دیگر. مثل نمرهٔ معلومات مهمی از قبیل تاریخ و شرعیات و حساب ! و آنهم با این ملاک که سه ماه پیش فلان بچه پشت در اطاقت قایم فین کرد یا یواش. یا وقتی دیروز با ناظم حرف میزد سرش را پایین انداخته بود یا نه. بگذار هی معلم‌ها بروند و زور بزنند و مغز بچه‌های مردم را آبکش معلومات خودشان بکنند و تازه موقع امتحان هم سرخری مثل تو داشته باشند که مدیری؛ و تو درست مثل یک وزیر در اطاق را روی خودت ببندی و شخصیت هر بچه را با تمام سلیقه‌ها و ذوقها و بیذوقی‌هایش باسم نمرهٔ انضباط در قالب یک عدد سر بهوا روی کاغذ بگذاری؛ و بعد کارنامه را برای پدر و مادر بفرستی و آنها با شوق و ذوق بخوانند و بدیگران نشان بدهند و فخر بفروشند که بچهٔ سربزیری دارند با یک نمرهٔ انضباط بیست ! عجب کار مهمی داری؛ نیست ?

بیش از هر امتحان کتبی که توی سالون میشد خودم یک میتینگ برای بچه‌ها میدادم که ترس از معلم و امتحان بیجاست و باید اعتماد بنفس داشت و آقای معلم نهایت لطف را دارند و ازین مزخرفات ... ولی مگر حرف بگوش کسی میرفت؟ از در که وارد میشدند چنان هجومی به گوشه‌های سالون می‌بردند که نگو ! بجاهای دور از نظر. انگار پناهگاهی می‌جستند. و ترسان و لرزان. یکبار چنان بودند که احساس کردم اصلا مثل اینکه از ترس لذت می‌برند. خودشان را بترسیدن تشجیع میکردند. بسیار نادر بودند آنهایی که روی اولین صندلی می‌نشستند و کتابهاشان را بدست خودشان بکناری میگذاشتند. اگر معلم هم نبودی یا مدیر، براحتی می‌توانست حدس بزنی که کیها با هم قرار و مداری دارند و کدام یکی پهلو دست کدام یک خواهد نشست. از هم کمک می‌گرفتند؛ بهم پناه میبردند و در سایهٔ همدیگر مخفی میشدند؛ یک دقیقه دیرتر دفتر و کتابشان را از خودشان جدا می‌کردند ! مگر میتوان تنها – تک و تنها – با امتحان روبرو شد? یکی دو بار کوشیدم بالای دست یکیشان بایستم و ببینم چه می‌نویسند. ولی چنان مضطرب می‌شدند و دستشان چنان بلرزه می‌افتاد که از نوشتن باز میماندند و تازه چه خطی؟ چه خطهایی !... بیخود نیست که تمام اداره‌ها محتاج بماشین نویسند. نمیدانم پس این معلم خطشان چه میکرده؟ گرچه تقصیر او هم نبود، میشد حدس زد که قلم خودنویس‌های یک تومانی هم در این قضیه بی‌تقصیر نیستند. گردن می‌کشیدند تا از روی دست هم ببینند؛ خودشان را فراموش میکردند تا چه رسد به محفوظاتشان! حتی اگر جواب سؤال را هم میدانستند باز در میماندند. یادشان میرفت یا شک می‌کردند. تازه سؤال امتحان چه بود؟ – سه گاو جمعاً روزی فلانقدر شیر میدهند اولی دو برابر دومی و دومی یک برابر و نیم سومی؛ معین کنید هر کدام روزی چقدر شیر میدهند. – یا وظایف کودکان نسبت به پدر و مادر. – یا رودهای چین و از این اباطیل ... و چه وحشتی! میدیدم این مردان آینده درین کلاسها امتحانها آنقدر خواهند ترسید و مغزها و اعصابشان را آنقدر بوحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه اصلا آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلم است متوجه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود یعنی کنار گود ایستاد و باین صف بندی هر روزه و هر ماههٔ معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقهٔ دیپلم یا لیسانس یعنی چه ! یعنی تصدیق باینکه صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرکش ترس است و ترس !

باین ترتیب یک روز بیشتر دوام نیاوردم. چون دیدم نمی‌توانم قلب بچگانه‌ای داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه‌ها را درک کنم و همدردی نشان بدهم. ده سال معلمی و نمرات هشت و ده و یازده دادن قلبم را سنگ کرده بود. این بود که با همهٔ مقدماتی که چیده بودم نظارت در امتحانات را رها کردم و باز باطاق خودم پناه بردم ... هرچه باداباد. عاقبت یکی میبرد و یکی میباخت. وانگهی اینهم بود که معلم‌ها هم حق داشتند. وقتی بچه بوده‌اند و مدرسه میرفته‌اند لابد کتک خورده بوده‌اند که حالا باید بزنند. و اگر ترکه‌ها را شکسته‌ای ناچار با نمره باید بزنند. این دور و تسلسل آنقدرها کو چک نیست – و در دسترس تو – که بتوانی یک جائی قطعیش کنی. در مدرسه‌ای یا در کلاسی یا امتحانی.

این جوری بود که کم کم میدیدم حتی مدیر مدرسه هم نمی‌توانم باشم.





۱۶



دو روز قبل از عید کارنامه‌ها حاضر بود و منتظر امضای مدیر. دویست و سی و شش تا امضاء اقلا تا ظهر لول می‌کشید. بخصوص که نه امضای آسان و وزارت مآب و کشیده‌ای داشتم و نه دستم باین کار روان بود. در تمام مدت مدیریتم که یک قلم دفتر را امضاء نکرده بودم. پیش از آن هم تا می‌توانستم از امضای دفترهای حضور و غیاب مدارس می‌گریختم. خیلی از جیره خوارهای دولت را در ادارات دیگر یا میان همکارانم دیده بودم که موقع بیکاری تمرین امضاء می‌کنند. چپ و راست، و روی هر چیز که زیر دستشان بیاید. آب خشک کن روی میز هر میرزا بنویس اداری را که برگردانی نمایشگاهی است از امضاهای او. چون حتی او هم میداند که امضای آدم معرف شخصیت آدم است. دو سه دندانهٔ کوچک و سریع و بعد یک خط پت و پهن از چپ براست زیر آن، و تاریخ ریزتر از دندانه‌ها، و ته خط کلفت و بی قلم خوردگی با یک دایرهٔ بزرگ که خطی اریب از میانش میگذرد و با آداب تمام. البته اینها درعین حال یک نوع تمرین وزارت هم بود و من تازه حالا که مدیر بودم سادگی مطلب را درک می‌کردم پیش از آن نمی‌توانستم بفهمم چطور از مدیری یک مدرسه یا کارمندی سادهٔ یک اداره میشود بوزارت رسید؛ یا اصلا آرزویش را داشت. نیم قراصه امضای آماده و هر کدام معرف یک شخصیت؛ بعد نیم ذرع زبان چرب و نرم که با آن مار را از سوراخ بیرون بکشی یا همه جارا بلیسی و یک دست هم قیافه. نه یک جور. دوازده جور. درست مثل یک دست چنگال و هر کدام برای کاری. با یکی ماهی از توی سفرهٔ آب برداری و تیغش را بگیری با دیگری ... درین فکرها بودم و یکی یکی کارنامه‌ها را امضا می‌کردم که یک مرتبه چشمم افتاد بیک اسم آشنا. باسم آن پسر جناب سرهنگ که رییس انجمن خانه و مدرسه‌اش کرده بودم. کلاس ششم بود و شیک‌تر و اتو کشیده‌تر از معلم‌ها می‌آمد و فقط باعتبار نشانهای روی کول پدرش هفته‌ای یکی دو روز غیبت میکرد یا هر روز دیر می‌آمد. و چون پدرش همه کارهٔ انجمن بود پیدا بود که ناظم هم زیاد پاپی او نمی‌شد. رفتم توی نخ نمره‌هایش. همه متوسط بود و جای ایرادی نبود. نمرهٔ انضباط را هم که یک بار باید بدهی و آخر سال؛ ... مستمسکی نبود. پس چه کنم تا .... عجب ! و یکمرتبه بصرافت افتادم که از اول سال تا بحال بچه‌های مدرسه را فقط باعتبار وضع مالی پدرشان قضاوت میکرده‌ام. درست مثل این پسر سرهنگ که باعتبار کیا بیای پدرش درس نمی‌خواند. دیدم در تمام این مدت هر کدام که پدرشان فقیرتر است بنظر من باهوش‌تر، تربیت پذیرتر، و با چشمانی درخشان‌تر می‌آمده‌اند؛ و آنها که پدرهاشان دستی بدهان دارند کندتر و خرف‌تر و بلغمی مزاج‌تر و نومید کننده‌تر. البته ناظم با این حرفها کاری نداشت. مر قانونی را عمل میکرد که در ضمن کار برای خودش وضع کرده بود. عین آنچه با پسر همین سرهنگ رفتار می‌کرد. از یکی چشم پوشید، بدیگری سخت می‌گرفت و دو روز دیگر بعکس بود. خلاصه بیم و امید بود و همین بود که مدرسه می‌گشت. اما من. مثل این بود که قضاوتم را دربارهٔ بچه‌ها از پیش کرده باشم. و چه خوب بود که نمره‌ها در اختیار من نبود و آن هم که بود مال آخر سال بود. شنیده بودم که در مدارس نظامی یک وقتی بترتیب قد نمره میداده‌اند و حالا میدیدم که اینجا اگر اختیار با من باشد بترتیب دارائی پدرها نمره خواهم داد. و تازه خنده‌دار این بود که با این رفتارم می‌خواستم فقر را بکوبم. و تازه متوجه می‌شدم که این یک نوع توجیه فقر است نه تخطئه آن. غنای دیگران را باین علت مکروه می‌داشتم که موجب فقر این میراب‌ها و باغبان‌ها بود و بهمین علت میکوبیدمش. اما آیا در چهاردیواری مدرسه کار درستی می‌کردم ?... مسخره‌ترین کارها آن است که کسی باصلاح وضعی دست بزند اما در قلمروی که تا سر دماغش بیشتر نیست. و تازه مدرسهٔ من – این قلمرو فعالیت من – تاسر دماغم هم نبود بهمان توی ذهنم ختم میشد! در وضعی که دیگران ترتیب داده بودند مدرسه برای من از صورت یک مسئلهٔ جغرافیایی هم درآمده بود. باین طریق بعد از پنج شش ماه می‌فهمیدم که حسابم یک حساب عقلایی نبوده است. احساساتی بوده. از دو سه جای دیگر شنیده بودم که ناظم آن چند تومانها را گرفته بوده است و حالا باین نتیجه میرسیدم که «این هم کفارهٔ گناهی که تو کرده‌ای» ! اصلا همین جورها بود که مدرسه می‌گشت. ضعف‌های احساساتی مرا خشونت‌های عملی او جبران می‌کرد و این بود که جمعاً نمی‌توانستم ازو بگذرم. مرد عمل بود. کار می‌برید و پیش میرفت. در زندگی و در هر کاری هر قدمی که بر میداشت برایش هدف بود. و چشم از وجوه دیگر قضیه می‌پوشید. این بود که برش داشت. و من نمی‌توانستیم. چرا که اصلا مدیر نبودم. نمی‌توانستم باشم. خلاص ... و کارنامهٔ پسر سرهنگ را که زیر دستم عرق کرده بود بدقت و احتیاط خشک کردم و امضائی که زیر آن گذاشتم بقدری بدخط و مسخره بود که بیاد امضای فراش جدیدمان افتادم. حتماً جناب سرهنگ کلافه میشد که چرا چنین آدم بی سوادی را با این خط و ربط و امضا مدیر مدرسه کرده‌اند. آخر یک جناب سرهنگ هم میداند که امضای آدم معرف شخصیت آدم است.





۱۷



اواخر تعطیلات نوروز رفتم بملاقات معلم ترکه‌ای کلاس سوم. ناظم که با او میانهٔ خوشی نداشت. ناچار با معلم حساب کلاس پنج و شش قرار و مدار گذاشته بودم که مختصر علاقه‌ای هم بآن حرف و سخن‌ها داشت. هم بوسیلهٔ او بود که میدانستم نشانی‌اش کجا است و توی کدام زندان است و در کدام بند و سوراخ. در راه قبل از همه چیز خبر داد که رییس فرهنگ عوض شده و اینطور که شایع است یکی از همدوره‌ایهای خود من جایش آمده گفتم:

– عجب ! چرا ؟ مگه رییس قبلی چیش کم بود ؟

– چه عرض کنم. میگند پا تو کفش یکی از نماینده‌ها کرده. شما خبر ندارید?



– چطور ? از کجا خبر داشته باشم ?

– هیچی ... میگند دو تا از کار چاق‌کن‌های انتخاباتی یارو از صندوق فرهنگ حقوق می‌گرفته‌اند؛ شب عیدی رییس فرهنگ حقوقشان رو زده.

– عجب ! پس اونم میخواسته اصلاحات کنه! بیچاره.

و بعد. از این حرف زدیم که الحمدلله مدرسه مرتب است و آرام و معلمها همکاری می‌کنند و او بتلویح حالیم کرد که ناظم بیش از اندازه همه کاره شده است و من فهمیدم که باز لابد مشتری خضوصی تازه‌ای پیدا شده است که سر و صدای همکارها بلند شده، و بعد حرف را کشیدم بزندگی معلم کلاس سه که قرار بود حقوقش را از فروردین قطع کنند و درس دانشکده‌اش هم که از مدتها پیش قطع شده بود. معلوم شد نه پدر و مادرش چیزی از ولایت می‌فرستند چون با هم میانه‌ای ندارند و نه تشکیلاتی کمکی باو میکند. و فعلا همان جیرهٔ زندان را دارد و خوشبخت است که سیگاری نیست و ازین حرفها ...



دم در زندان شلوغ بود. کلاه مخملی‌ها، ژیگولوها، عمقزی گل بته‌ها، خاله خانباجی‌ها با بر و بچه‌هاشان و حتی دو سه تا آخوند و سید. اسم نوشتیم و اسم پدر و مادر و شمارهٔ شناسنامه و صادره از کجا و نوبت گرفتیم و بجای پاها دستهامان زیر بار کوچکی که داشتیم خسته شد و خواب رفت تا نوبتمان رسید. ازین اطاق بآن اطاق و ازین راهرو بآن راهرو که در هر کدام یک چیز و یک جایمان را وارسی کردند و عاقبت نرده‌های آهنی و پشت آن معلم کلاس سه و ... عجب چاق شده بود! درست مثل یک آدم حسابی شده بود. بی‌اختیار یاد معلم کلاس چهار افتادم که هنوز لای گچ بود. خوشحال شدیم و احوالپرسی و مأمور آمد و بسته‌ها را گرفت و برد و تشکر؛ و دیگر چه بگویم؟ بگویم چرا خودت را بدردسر انداخته‌ای؟ پیدا بود از مدرسه و کلاس باو خوشتر میگذرد. رنگ یکی از دستهایش بر گشته بود و پیدا بود که زیر آستین کت از مچ ببالای آنرا زخم بندی کرده‌اند ولی چاق بود و سردماغ. ایمانی بود و او آنرا داشت و خوشبخت بود و دردسری نمی دید و زندان حداقل برایش کلاس درس بود. عاقبت پرسیدم:

– پرونده‌ای هم برات درست کرده‌اند یا هنوز بلاتکلیفی ?

– امتحانمو دادم آقای مدیر. بد از آب در نیومد.

– یعنی چه ؟

– یعنی بی‌تکلیف که نیستم. چون اسمم تو لیست جیرهٔ زندون رفته. خیالمم راحته. چون سختیهاش گذشته.

دیگر چه بگویم ؟ دیدم چیزی ندارم. خداحافظی کردم و او را با معلم حساب تنها گذاشتم و آمدم بیرون و تا مدت ملاقات تمام بشود دم در زندان قدم زدم و بزندانی فکر کردم که برای خودم ساخته بودم. یعنی آن خرپول فرهنگ دوست ساخته بود. و من بمیل و رغبت خودم را در آن زندانی کرده بودم. این یکی را بضرب دگنک اینجا آورده بودند. ناچار حق داشت که خیالش راحت باشد. اما من بمیل و رغبت رفته بودم و چه بکنم ? ناظم چطور ? راستی اگر رییس فرهنگی از همدوره‌ایهای خودم باشد چطور است بروم و ازو بخواهم که ناظم را جای من بگذارد یا همین معلم حساب را ?... که معلم حساب درآمد و راه افتادیم. با او هم دیگر حرفی نداشتم. سر پیچ خداحافظ شما و تاکسی گرفتم و یکسر بادارهٔ فرهنگ.

گرچه دهم عید بود اما هنوز رفت و آمد سال نو تمام نشده بود. برو و بیا و شیرینی و چای دو جانبه. سال جدید و رییس جدید. قران سعدین! رفتم تو. سلام و تبریک و همین تعارف را پراندم. بله خودش بود. یکی از پخمه‌های کلاس. که آخر سال سوم کشتیارش شدم دو بیت از «لامیة العرب» را حفظ کند توانست که گدای الرحمن خوانی می‌فهمد. و حالا او رییس فرهنگ نتوانست. پیدا بود که قران سعدین مرا هم نفهمید که هر بود و من آقا مدیر. راستی حیف از من که حتی وزیر چنین رییس فرهنگهایی باشم!

میز همانطور پاک بود و روفته، مثل اطاق پذیرایی تازه عروسها. اما زیر سیگاری انباشته از خاکستر و ته سیگار. خود او هم سیگار بدست داشت. بلند شد و چلپ و چولوپ روبوسی کردیم و پهلوی دست خودش جا باز کرد و گوش تا گوش جیره خور‌های فرهنگ و «تبریکات صمیمانه» و «ارادت‌های غایبانه» و «فیض حضور» و بدگویی از ماسبق و هندوانه‌ها و پیزرها! و دو نفر که قد و قواره شان بدرد گود زورخانه می‌خورد یا پای صندوق انتخابات شیرینی بمردم میدادند. «نکند همان دو تایی باشند که رییس فرهنگ را عوض کرده‌انذ ?...» نزدیک بود شیرینی را توی ظرفش بیندازم که دیدم بسیار احمقانه است. سیگارم که تمام شد قضیهٔ رییس فرهنگ قبلی و آن دو نفر را درگوشی ازش پرسیدم، حرفی نزد. فقط نگاهی کرد که شبیه التماس بود و من فرست جستم وضع معلم کلاس سوم را برایش روشن کنم و ازو بخواهم تا آنجا که می‌تواند جلوی حقوقش را نگیرد.

و از در که آمدم بیرون تازه یادم آمد که برای کار دیگری پیش رییس فرهنگ رفته بودم.





۱۸



باز دیروز افتضاحی بپا شد. معقول یکماههٔ فروردین راحت بودیم. اول اردیبهشت‌ماه جلالی و کوس رسوایی سر دیوار مدرسه. نزدیک آخر وقت یک جفت پدر و مادر و بچه‌شان در میان، وارد اطاقم شدند. یکی برافروخته و دیگری رنگ و رو باخته و بچه‌شان عیناً مثل این عروسکهای کوکی. و سلام و علیک و نشستند. خدایا دیگر چه اتفاقی افتاده است? منکه دیگر جانم بلیم رسید! هی تصمیم می‌گیرم ول کنم و هی بی‌حالی نمی‌گذارد.

– چه خبر شده که با خانم سرافرازمون کردید ?

مرد اشاره‌ای بزنش کرد که بلند شد و دست بچه را گرفت و رفت بیرون و من ماندم و پدر. او سر تا پا غیظ و نفرت و من سر تا پا سؤال. اما حرف نمیزد. بخودش فرصت میداد تا عصبانیتش بپزد. عجب گیری کرده بودم! سیگار را درآوردم و تعارفش کردم. مثل اینکه مگس مزاحمی را از روی دماغش بپراند سیگار را رد کرد و منکه سیگارم را آتش میزدم فکر کردم لابد دردی دارد که چنین دست و پا بسته و چنین متکی بتمام خانواده بمدرسه آمده. حتماً خطری هست که بسیج کرده. باز پرسیدم:

– خوب، حالا چه فرمایشی داشتید?

که یک مرتبه ترکید؛ – اگه من مدیر مدرسه بودم و همچه اتفاقی می‌افتاد شیکم خودمو پاره میکردم خجالت بکش مرد! برو استعفا بده. تا اهل محل تریختن تیکه تیکه‌ات کنند دوتا گوشتو وردار و دررو. بچه‌های مردم میان اینجا که درس بخونن و حسن اخلاق. نمیان که...

– این مزخرفات کدومه آقا! حرف حساب سرکار چیه?

و حرکتی کردم که او را از در بیندازم بیرون. اما آخر باید می‌فهمیدم چه مرگش است. پدر سوخته توی اطاقم و در «حین انجام وظیفه» فحشم میداد. آنهم اینطور! بمدیر یک دبستان. فراموش کرده بود که سرنوشت دست کم یکسال از عمر بچه‌اش دست من است. چنان قد و قواره‌ای را زیر ماشین خرد می‌کنند و کسی نیست بهشان بگوید بالای چشمتان ابروست. لابد این مردک بیخودی سگ بدهان خودش نبسته. ولی آخر بمن چکار دارد.

– آبروی من رفته. آبروی صدسالهٔ خونوادم رفته. اگه در مدرسهٔ تو رو تخته نکنم تخم بابام نیستم. آخه من دیگه با این بچه چیکار کنم ? تو این مدرسه ناموس مردم در خطره. کلانتری فهمیده. پزشک قانونی فهمیده. یک پرونده درست شده پنجاه ورق. تازه میگی حرف حسابم چیه ? حرف حسابم اینه که این صندلی و این مقام از سر تو زیادیه. حرف حسابم اینه که میدم محاکمه‌ات کنند و از نون خوردن بندازنت...

او می‌گفت و من می‌گفتم و مثل دو تا سگ هار بجان هم افتاده بودیم که در باز شد و ناظم آمد تو. بدادم رسید. اگر یکدقیقه دیرتر آمده بود خدا عالم است چه اتفاقی می‌افتاد. در همان حال که من و پدر بچه فحشکاری میکرده‌ایم مادر با بچه‌اش رفته بوده‌اند پهلوی ناظم و قضایا را صریحتر و بی‌دردسرتر گفته بوده‌اند و او فرستاده بوده فاعل را از کلاس بیرون کشیده بودند ... و گفت چطور است زنگ بزنیم و جلوی روی بچه‌ها ادبش کنیم و کردیم. یعنی این بار خود من رفتم میدان. پسرک نره خری بود از پنجمی‌ها با لباس مرتب و صورت سرخ و سفید و سالکی بگونهٔ راست. خیلی بهتر از آن عروسک کوکی می‌توانست مفعول باشد. و انتظار نداشت که حتی تو باو بگویند. جلو روی بچه‌ها کشیدمش زیر مشت و لگد و بعد سه تا از ترکه‌ها را که فراش جدید فوری از باغ همسایه آورده بود بسر و صورتش خرد کردم. چنان وحشی بودم که اگر ترکه‌ها نمی‌رسید پسرک را کشته بودم. اینهم بود که ناظم بدادش رسید و وساطت کرد و لاشه‌اش را توی دفتر بردند و بچه‌ها را مرخص کردند و من باطاقم که برگشتم و با حالی زار روی صندلی افتادم نه از پدر خبری بود و نه از مادر و نه از عروسک کوکی‌شان که ناموسش دست کاری شده بود. و تازه احساس کردم که این کتک را باید باو میزدم. خیس عرق بودم و دهانم تلخ شده بود. تمام فحشهائی که می‌بایست بآن مردکه دبنگ میدادم و نداده بودم در دهانم رسوب کرده بود و مثل دم مار تلخ شده بود. «آخر چرا مرا باین روز انداختی ? سگ هاری بجان بچهٔ مردم افتاده! اصلا چرا زدمش ؟ چرا نگذاشتم مثل همیشه ناظم میدانداری کند که هم کار کشته‌تر بود و هم خونسردتر. مرا چه به حفظ ناموس بچه‌های مردم ? مگر مرا برای نگهبانی از پایین تنهٔ بچه‌ها مدیر مدرسه کرده بودند ? مدرسه‌ای وسط بیابان یا هر جای دیگر و فصل بهار و شاشها کف کرده، چه تو باشی چه هر خر دیگر، چه فرقی می‌کند ? لابد پسرک حتی با دختر عمه‌اش هم نمی‌تواند بازی کند. لابد توی خانواده‌شان دخترها سر ده دوازده سالگی باید از پسرهای همسن رو بگیرند. «خیال می‌کنی با این کتک کاری یک درد بزرگ را دوا می‌کنی احمق ! آخر چرا او را زدی? بتو چه ? آنهم عجب زدنی ! بگو کشتن!... نکند عیبی کرده باشد؟...» و یکمرتبه بصرافت افتادم که بروم ببینم چه بلایی سرش آورده‌ام. بلند شدم و یکی از فراشها را صدا کردم. معلوم شد روانه‌اش کرده‌اند. آبی آورد که روی دستم میریخت و صورتم را می‌شستم و می‌کوشیدم که لرزش دستهایم را نبیند. و در گوشم آهسته آهسته خواند که پسر مدیر شرکت اتوبوسرانی است و بدجوری کتک خورده و آنها خیلی سعی کرده‌اند که تر و تمیزش کنند و خون را نمیدانم از کجایش بشویند و روانهٔ خانه‌اش کنند و ازین جو خوش خدمتی‌ها ... احمق! مثلا داشت توی دل مرا خالی میکرد. نمیدانست که من اول تصمیمم را گرفتم بعد مثل سگ هار شدم. و تازه می‌فهمیدم کسی را زده‌ام که لیاقتش را داشته. پرخوری شبانروزی و ناز پروردگی‌اش را بضرب مشت و لگد از سراسر اعضای بدنش کنده بودم و دور ریخته بودم. حتماً اولین بار بود که چنین مشت و مالی می‌دید. «کره خر احمق! شاشت کف کرده چرا نمی‌روی مثل همه جلق بزنی که کار بچهٔ مردم را اینجوری بکلانتری و پزشک قانونی نکشانی؟ آنهم در مدرسه‌ای که من مدیر آنم!» حتماً از این اتفاقها جاهای دیگر هم می‌افتد. اما لابد دیگران صدایش را در نمی‌آورند. نه مثل این پدر و مادر احمق که کوس دیوثی خودشان را خودشان میزدند و عجب گندش را بالا آوردند! آدم بردارد پایین تنهٔ بچهٔ خودش را، یا بقول خودش ناموس خانواده‌اش را، بگذارد سرگذر که کلانتر محل و پزشک معاینه کنند تا چه چیز محقق بشود ? تا پرونده درست کنند ? برای چه و برای که ? که مدیر مدرسه را از نان خوردن بیندازند ؟ برای اینکار احتیاجی به پروندهٔ ناموسی نیست. یک داس و چکش زیر یکی ازین عکس‌های مقابر هخامنشی کافی است. خاک بر سر‌های احمق! با این پدر و مادر‌ها بچه‌ها حق دارند که کونی و قرتی و دزد و دروغگو از آب در بیایند. این مدرسه‌ها را اول باید برای پدر و مادرها باز کرد. چقدر دلم می‌خواست یارو را با آن دهان دریده‌اش زیر مشت و لگد می‌انداختم ... و با این افکار بخانه رسیدم.

زنم در را که باز کرد چشمهایش گرد شد. همیشه وقتی می‌ترسد اینطور می‌شود. برای اینکه خیال نکند آدم کشته‌ام زود قضایا را برایش گفتم. و دیدم که در ماند. یعنی ساکت ماند. آب سرد، عرق بیدمشک. سیگار پشت سیگار، فایده نداشت . لقمه از گلویم پایین نمیرفت و دستها هنوز می‌لرزید. هر کدام باندازهٔ یکماه فعالیت کرده بودند. با سیگار چهارم شروع کردم:

– میدونی زن? بابای یارو پولداره. مسلماً کار به دادگستری و این جور خنس‌ها میکشه. مدیریت که الفاتحه. اما خیلی دلم میخواد قضیه بپای دادگاه برسه. یکسال آزگار رودل کشیده‌ام و دیگه خسته شده‌ام. دلم میخواد یکی بپرسه چرا بچهٔ مردم رو اینطور زدی ? چرا تنبیه بدنی کردی ? آخه یک مدیر مدرسه هم حرف‌هایی داره که باید یک جایی بزنه...

که بلند شد و رفت سراغ تلفن. دو سه تا از دوستانم را که در دادگستری کاره‌ای بودند گرفت و خودم قضیه را برایشان گفتم که مواظب باشند.

فردا پسرک فاعل بمدرسه نیامده بود. و ناظم برایم گفت که قضیه ازین قرار بوده است که دوتایی بهوای دیدن مجموعهٔ تمبرهای فاعل با هم بخانهٔ او میروند و قضایا همانجا اتفاق می‌افتد و داد و هوار و دخالت پدر و مادر های طرفین و خط و نشان و شبانه کلانتری؛ و حالا تمام اهل محل خبر دارند. او هم نظرش این بود که کار به دادگستری خواهد کشید. و من یک هفتهٔ تمام بانتظار اخطاریهٔ دادگستری صبح و عصر بمدرسه رفتم و مثل بخت‌النصر پشت پنجره ایستادم.

اما در تمام این مدت نه از فاعل خبری شده نه از مفعول و نه از آن پدر و مادر ناموس پرست و نه از مدیر شرکت اتوبوسرانی. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. بچه‌ها می‌آمدند و می‌رفتند؛ برای آب خوردن عجله میکردند؛ دقیقه بدقیقه زمین می‌خوردند و بجای بازی کتک کاری میکردند و معلم‌ها همان دو سه دقیقه تأخیر‌ها و دیر راه افتادن‌ها را داشتند و ناظم با همان گارپ و گورپش مثل بیزمارک می‌آمد و میرفت و رتق و فتق امور می‌کرد. فقط من مانده بودم و یکدنیا حرف و انتظار. تا عاقبت رسید... احضاریه‌ای با تعیین وقت قبلی برای دو روز بعد در فلان شعبه و پیش فلان بازپرس دادگستری. آخر کسی پیدا شده بود که بحرفم گوش کند.





۱۹



تا دو روز بعد که موعد احضار بود اصلا از خانه در نیامدم. نشستم و ماحصل حرفهایم را روی کاغذ آوردم. حرفهایی که با همهٔ چرندی هر وزیر فرهنگی میتوانست با آن یک برنامهٔ هفت ساله برای کارش درست کند. و سر ساعت معین رفتم بدادگستری. اطاق معین و بازپرس معین. در را باز کردم و سلام؛ و تا آمدم خودم را معرفی کنم و احضاریه را در بیاورم یارو پیشدستی کرد و صندلی آورد و چای سفارش داد و «احتیاجی باین حرفها نیست و قضیه کوچک بود و حل شد و راضی بزحمت شما نبودیم...» که عرق سرد بر بدن من نشست. چاییم را که خوردم روی همان کاغذهای نشاندار دادگستری استعفا نامه‌ام را نوشتم و بنام همکلاسی پخمه‌ام که تازه رییس فرهنگ شده بود دم در پست کردم.

پایان



